:: پنجشنبه 23 مرداد 1399
   

دست نوشته ها

 

 

 

خانه‌های گلی، افسانه‌، سه‌ تار و درختان‌ بادامی كه‌ در باد سوخته‌اند. سرزمينی به‌ رنگ‌ و بوی ماه‌ جان‌، زلال‌تر از همه‌ی چشمه‌های عالم‌

گوش‌ كن‌! انگار ماه‌ جان‌ است‌ كه‌ افسانه‌ میگويد، صدايش‌ با زمزمه‌ی ‌سه‌تار و غلغل‌ چشمه‌ای زلال‌ همراه‌ شده‌ است‌: «باری بود، مختاری بود، جل‌ و جلا غير از خدا هيچ‌كس‌ نبود. »

تو بودی، سپيد دم‌ بود و آفتابي‌ در راه‌.

مادرم‌ می گويد: « وقتی به‌ دنيا آمدی، نماز صبح‌ حلال‌ شده‌ بود. » و پدرم‌ بر پشت‌ قرآنی‌ كه‌ يادگار ماه‌ جان‌ و دارالسلطنه‌ هرات‌ است‌ با خطي‌ نه‌ چندان‌ خوش‌ نوشته‌ است : تولد نور چشمی حميدرضا در رو يازدهم‌ ماه‌ صفرالمظفر سال‌ 1375 هجري‌ قمري‌ مطابق‌ با پنجم‌ مهر ماه‌ سا ل‌ 1334 هجری خورشيدی‌

در دولت‌آباد زاوه‌ به‌ دنيا آمده‌ام ‌. بر ميانه‌ی راه تربت‌ حيدريه‌ به‌ باخرز ( ويرانه‌های شهر باستانی زاوه‌ با فاصله‌ای اندك‌ و درغرب‌ دولت‌ آباد واقع‌ شده‌ است‌. )

مادرم‌ می گويد: « به‌ دنيا كه‌ آمدی گريه‌ نمی كردی و سكوتت‌ مرا ترسانده ‌بود. تايه‌ (taya) گفت:  « نقاب‌دار است‌ خانم‌ »

و ترا روي‌ دست‌ بالا آورد. پرده‌‌ی روی صورتت را ديدم‌ و دست‌های خونی تايه‌ كه‌ نقاب‌ از روی صورتت‌ برداشت‌. تو گريستی، هر دو می گريستيم . »

مادرم ، پروين‌ خانم‌ است، دختر خانم‌ مقصود، نوه‌ی خانم‌ باغ‌ و نبيره‌ی ‌ميرپنج‌ و از جانب‌ پدر نتيجه‌ی ماه‌ جان‌ است‌.

پدرم، علی خان‌ بود، پسر محمدصادق‌ خان، نوه‌ی حسين‌ خان‌ ياور و حسين‌ خان‌ ياور شوهر ماه‌ جان‌ بوده‌ است‌.

تبار خانواده‌ی ما‌ به‌ علی بيگ‌ می رسد. می گويند: « علی بيگ‌ با گله‌های بزرگ ‌گوسفند از سمت‌ جنوب‌ خراسان‌ آمده‌ است. جلگه‌ی زاوه‌ را سرسبز يافته‌ و در همان‌جا ماندگار شده‌ است‌. »

فرزندان‌ علي‌ بيگ‌ با استعداد و لياقتی كه‌ از خود نشان داده‌اند، به‌ سرعت‌ مدارج‌ ترقی را طی كرده‌ و علي‌ نقی خان‌ شجيع‌ الملك‌ تا مرتبه‌ی ميرپنجی بالا رفته‌ و حكومت‌ تربت‌ حيدريه‌ را در دست‌ گرفته‌ است.

مادرم‌ می گويد : « بچه‌ی عجيب‌ و غريبی بودی، بچه‌ای كه‌ وقتی سرلج‌ می افتاد، دلش‌ می خواست‌ خود ترس‌ را هم‌ ببيند. »

و تو دیده بودی، ترس را می‌گویم. هنوز هم‌ رؤياها را دوست‌ داری و ترس‌هایی که از دل رویا بیرون می‌آیند‌. چقدر دوست‌ داشتی كه‌ در پی يك‌ نشانه، در پی یک صدا دست‌هايت را دراز كنی‌ تا دست‌های سرد رویا و ببينی‌ كه‌ از پله‌های تاريك‌ سرداب پايين‌ می روی. می بينم، هنوز هم‌ می بينم‌، شنلی سرخ‌ كه‌ در باد می چرخد و پيرزنی كه‌ از ته‌دل‌ می خندد.

مادرم می گويد: « ننه‌ ترا دوست‌ نداشت‌ و می گفت ‌: خون‌ جگرم‌ می كند خانم‌. »

پيرزن‌ را هنوز در ياد دارم. موهايش‌ حنايی بود و صورتش‌ پر از چروك. وقتی سرحال‌ بود، قليان‌ می‌كشيد و افسانه می‌گفت، همیشه یک افسانه را تعریف می‌کرد، افسانه‌ی پت‌ نمدی‌.

و اين‌ خيال‌ هميشه‌ با تو‌ بود كه‌ ننه‌ همان‌ پت‌ نمدی ست. خیال می‌کردی، دختری به‌زيبايی پنجه‌ی آفتاب‌ در زير چروك‌های صورت‌ ننه‌ پنهان‌ است‌ و چقدر دلت ‌میخواست‌ آن‌ همه‌ زيبايی را بيرون‌ از صورتك‌ پيرزن‌ ببينی‌ و نديدی.

مادر می گويد: « ننه‌ با قهر به‌ خانه‌ی ما آمد. از خانواده‌اش‌ قهر كرده‌ بود، آمده‌ بود كه‌ برای هميشه‌ در خانه‌ی ما بماند. می گفت ‌: خانم‌ جان، ‌آمده‌ام‌ كه‌ همين‌ جا سرم‌ را به‌ زمين‌ بگذارم‌. »

اما قسمت‌ چيز ديگری بود. بيرون‌ از خواست‌ پيرزن. بنده‌ی خدا از پله‌ها افتاد و زمين‌گير شد. آن‌ وقت‌ دخترش‌ آمد و او را با خودش‌ برد.

رفتن‌ و زمين‌گير شدن‌ ننه‌ را در ياد نداری‌. اما به‌ ياد می آوری، درشكه‌ی ‌سياه‌، دری آبي‌ و پرده‌ای كه‌ همه‌اش‌ دريا بود. با مادر رفته‌ بودی كه‌ ننه‌ را برگردانی. مادر همه‌اش توی راه‌ گريه‌ می كرد و هي‌ زير لب‌ دعا می خواند. حالتی كه‌ برای تو گنگ‌ بود و معنی گريه‌ها و دعاهای مادر را نمی فهميدی‌.

از آن‌ همه‌ كوچه‌ی پيچ‌ در پيچ‌ گذشتيد‌ تا به‌ دری آبی رنگ‌ و پرده‌ای كه ‌همه‌اش‌ دريا بود رسيديد‌. مادر دستش‌ را دراز كرد و دريا موج‌ برداشت‌. تو‌گوشه‌ی چادر مادر را گرفته‌ بودی. دستی،‌ دستت‌ را گرفت‌ و چشم‌های زنی خيره‌ خيره‌ نگاهت كرد.

صدا را شنیدی که‌ گفت ‌: « بنشين‌ »

با خشم‌ گفته‌ بود. پرده‌ را ديدی‌ كه فرو افتاد و دريايی از آب‌ ميان‌ تو‌ و مادر فاصله‌ انداخت‌. دو زانو رو به‌ دريا نشسته‌ بودی‌. صداي‌ دور گپ‌ زدن ‌می آمد و كسی با صدای خفه‌ می گريست. هنوز هم‌ باور داری كه‌ دختر پری زاد با صدای باد، با صدای دريا، ميان‌ غاری از مرجان‌ می گريست ‌و تو چقدر دلت ‌می خواست‌ كه‌ با يك‌ خيز بلند از ميان‌ دريا عبور كنی‌ و خودت‌ را به‌ دختر شاه‌پريان‌ برسانی اما جرئت‌ تكان‌ خوردن‌ نداشتی‌. بعد دلت‌ خواست‌ كه‌ مثل مادر دعا بخوانی‌ و گريه‌ كنی‌.

انگار ساعتی گذشت، انگار عمری، دريا تكان‌ خورد و مادر با چشم‌هاي‌ سرخ‌ شده‌ از گريه، از دل‌ دريا بيرون‌آمد و گفت: « برويم‌ »

« پس‌ ننه‌، مگر نمی آيد؟ »

« نمی گذارند. »

چقدر دلت‌ برای پت‌ نمدی تنگ‌ شده‌ بود و دوباره به‌ گريه‌ افتادی. چشم‌های زن‌ هنوز خيره‌ خيره‌ نگاهت‌ می‌كرد. هنوز هم‌ از پی اين‌ همه‌ سال‌ خيره‌ خيره‌ نگاهت‌ می كند. درشكه‌ی سياه‌ عبورت داد، از ميان‌ كوچه‌ پس‌ كوچه‌های گل‌آلود، از ميان‌ سرما و زمستان‌، چرخ‌های درشكه‌ همين‌ جور می چرخيد و می چرخيد و تو عبور می كردی.

ننه‌ نه‌ سفيد بود، نه‌ سياه‌، نه‌ چاق‌ بود و نه‌ لاغر. ننه‌ افسانه‌ای بود كه‌ پايانش‌ به‌ دريا پيوسته‌ بود. انگار پت‌ نمدی، دختر شاه‌ پريان‌ در پشت‌ همه‌ی درياها از جلد ننه‌ بيرون‌ آمده‌ بود و ميان‌ آن‌ همه‌ آبی دريا با صدايی سوزناك‌ می گريست‌.

یادت هست، تقلايی كودكانه‌ برای يافتن‌ راز دختر شاه‌ پريان، راز پت‌ نمدی. چقدر پشت‌ درخت‌ سيب‌، ميان‌ لت‌ پنجره‌ و هر جايی كه‌ بشود پناه‌ گرفت‌. پناه‌ گرفتی‌، تا پت‌ نمدی از بلند ايوان‌ پايين‌ بيايد تا لب‌ آب، تا‌ آبی حوض‌ و زير نگاه‌ شوق‌ زده‌ات‌ دختر شاه‌ پريان‌ شود و در حوض‌ آب‌تنی‌ کند و نيامد. هميشه‌ تا لب‌ ايوان می‌آمد‌. ممد توی بغلش‌ بود و با صدايی كه‌ به‌ لالايی می مانست‌ می خواند:

« گيژدو، گيژدو، ددو،

  ددو، ددو، گيژدو. »

آوازش‌ انگار بار جادويی داشت‌. انگار حصاری بود، ديواری بلند ميان‌ تو‌ و دختر شاه‌ پريان‌.

مادر میگويد: « روزی از روزها، از سر ناچاری ترا به‌ ننه‌ سپردم. درخانه‌ی آقاجان‌ مهمانی بود و بايد می رفتم. »

تصاوير گنگی را به‌ ياد می آوری. مثل‌ يك‌ خواب‌، مثل‌ يك‌ رؤيا و شنلی سرخ‌ كه‌ در باد می چرخد و می چرخد.

مادر می گويد: « توی مهمانی بودم‌ اما دل‌ توی دلم‌ نبود. همه‌ی هوش‌ و حواسم‌ در خانه‌ بود می دانستم‌ كه‌ دسته‌ گلی به‌ آب‌ خواهی داد. توی دلم‌ هی دعا می خواندم‌ و نذر و نياز می كردم‌ هنوز ساعتی ور نيامده‌ بود كه‌ انگار هزارنفر گفتند: برو ببين‌ در خانه چه‌ خبر است‌.

از راه‌ پشت‌ بام‌ آمدم‌. چهار تا خانه‌ی گنبدی بود و بام‌ خانه‌ی خودمان. به‌لب‌ بام‌ كه‌ رسيدم‌ صدای هر هر خنده‌ی ننه‌ از هفت‌ خانه‌ رد شده‌ بود. ننه‌ای كه‌ آن‌ همه‌ كم‌ می خنديد، چه‌ جور شده‌ بود كه‌ اين‌ جور با صدای بلند و از ته‌دل‌ می خنديد.

بسم‌اله ی گفتم‌ و از نردبان‌ پايين‌ آمدم. صدا از سمت‌ مطبخ‌ می آمد. اول‌ شمايل‌ سرخ‌ را ديدم‌ كه‌ به هوا می پريد. غلام‌علي‌ علی سياه‌ بود كه‌ پاچه‌‌هايش‌ را ورماليده‌ بود. ساق‌ پاهايش‌ را با زغال‌ نقاشي‌ كرده‌ بود. لحاف‌ سرخ‌ خمير بر شانه‌هايش‌ بود و ديگی سياه‌ را چپه‌ روی سرش‌گذاشته‌ بود.

ننه‌ می  گفت: ديگ‌ بر سر

غلام‌علي‌ به‌ هوا می پريد و می گفت‌: بله‌ بله‌ قربان‌

و تو با چشم‌های گرد شده‌ در پشت‌ سر ننه‌ پناه‌ گرفته‌ بودی و خيره‌ خيره‌ نگاه‌ می كردی. تا صدايت‌ زدم‌. هول‌ زده‌ چرخيدی و جيغ‌ كشيدی. »

از پی اين‌ همه‌ سال‌، فقط شنل‌ سرخی را در ياد داری‌ كه‌ در باد میچرخد و ديگر هيچ‌.

مادر می گويد: « دو سه‌ روزی كه‌ گذشت‌ و آب‌ها از آسياب‌ افتاد و خلق‌گرفته‌ی ننه‌ باز شد. تعريف‌ كرد كه‌ شيطانی های تو جانش‌ را به‌ لبش‌ رسانده‌ و از دهانش‌ پريده‌ است‌ كه‌ ديگ‌ بر سر را صدا می زنم‌.

و تو هر دو پايت‌ را در يك‌ كفش‌ كرده‌ای كه‌ می خواهم‌ ديگ‌ بر سر را ببينم‌. هر چه‌ نازم‌ و چشمم‌ كرده‌ به‌ خرجت‌ نرفته‌ است‌. آن‌ وقت‌ مجبور شده ‌است‌ كه‌ ديگ‌ بر سر را صدا بزند و صدا زده‌ است‌.»

پت‌ نمدی، دختر شاه‌ پريان‌ در پی هفت‌ دريا، در ميان‌ آبی آب‌ نشسته ‌است‌ و با صدايی كه‌ به‌ لالايی می ماند، آواز می خواند.

مادر می گويد: « همه‌اش‌ كه‌ لجبازی نبود. لج‌بازی‌هایت مثل ابر بهاری گاه‌گاهی میآمد و دوباره‌ آسمان‌ آبی بود. »

« باز هم‌ بگو مادر »

« خيلي‌ دوست‌ داشتی كه‌ هم‌پای پدرت‌ به‌ صحرا بروی. صبح‌ها هميشه ‌جلوتر از پدر لباس‌ می پوشيدی و پشت‌ در منتظر بودی. پدر ترا به‌ راه‌های دور می برد. از سر اين‌ زمين‌ به‌ سر آن‌ زمين. همه‌ جا ترا با پای پياده‌ می گرداند با اين‌ اميد كه‌ خسته‌ شوی و بگويی ديگر نمی آيم‌.

و تو هیچ وقت از خستگی شکایت نکردی، وقتي‌ به‌ خانه‌ می رسيدی شل‌ و شهيد. آمده‌ و نيامده‌ خوابت‌ می برد و فردا صبح‌ زودتر از پدر آماده‌ بودی و منتظر پشت در ایستاده بودی. »

هنوز در یاد داری. مزارع‌ سبز، خوشه‌های رسيده‌ی گندم. دو گاو سياه‌ كه‌ برخوشه‌های رسيده‌ی گندم‌ می چرخيدند و صدای سوت‌ فلز كه‌ در هوا بود. زنانی با پيراهن‌های پر از گل ‌و آوازی كه‌ دشت‌ را لبريز می كرد. صدای سوت‌ فلز ، صدای آواز دسته‌جمعی زنان‌، صدای خنده‌ی مردان‌ و پرواز دسته‌جمعی كبوترهای چاهی كه‌ در هوا چرخ‌ می زدند. انبوهی از تصاوير كه‌ بی واسطه‌ی مادر به‌ ياد می آوری‌.

انگار بوی پاييز در هوا می وزيد و درخت‌ها زرد ‌شده بودند. پدر صدايت زد. مادر بر بلند پله‌ها ايستاده ‌بود و نگاهت‌ می كرد. بعد در آيينه‌ بودی‌ با شلواری خاكستری و پيراهنی سپيد.

مادر گفت: « چقدر بزرگ‌ شده‌ای پسر! »

پدر گفت: « بيا »

پدر از روي‌ خشت‌ فرش‌ كف‌ حياط، از بوی كاه‌گٍل‌ كوچه‌، از زمزمه‌ی آب‌ و از هياهوی گنجشك‌ها عبور كرد. به تاقی در قلعه‌ی بالا رسیده بودید. رديف‌ درخت‌های توت‌ و دكان‌ آق عزيز. پدر دست‌ دراز كرد و كيفی را از روی ميخ ‌برداشت‌. كيف‌ صورتی بود و ورنی. قشنگ‌ترين‌ كيفی كه‌ در همه‌ی عمرديده‌ای‌. هنوز هم نمی دانی که‌ آن‌ همه‌ زيبايی از كيف‌ می آمد يا از نگاه‌ پدر. ياد كيف‌ هنوز هم‌‌ شادی و غم‌ را با هم‌ زنده‌ می كند.

دوباره‌ در كوچه‌ بوديد‌، پدر تند می رفت‌ و تو‌ همپای پدر می دويدی‌ . از روشنايی روز به‌ تاريكي‌ راهرو رسيديد‌، دری باز شد و نگاهت‌ پر شد از آن‌همه‌ آدم‌ كه‌ بی كلاه‌ بودند و موهايشان‌ را سر بالا شانه‌ زده‌ بودند. آن‌ همه‌ آدم‌ بی كلاه‌ در آبادی شما كه‌ همه‌ی مردها كلاه‌ به‌‌سر داشتند ، بیشتر به‌ شوخی و بازی می مانست.

در آستانه‌ی در بوديد‌ كه‌ نگاه‌ها به‌ سوی شما چرخيد. بی اختيار در پناه‌ پاهای پدر ايستادی،‌ هولی غريب‌ چنگ‌ در دلت‌ انداخت. در ياد داری‌ كه‌ دستت‌ را گرفت‌ تا ترا به‌ مردهای بی كلاه‌ نشان‌ دهد. محكم‌ به‌ پاهای پدر چسبيده‌ بودی‌ و با صدای بلند می گريستی.

روشنايی روز بود و باد كه‌ با دامن‌ كت‌ پدر بازی می كرد. پدر تند می رفت‌ و كلاهش‌ پر از خشم‌ بود. كيف‌ صورتی بر شانه‌ی تو‌ نبود، در دست‌ پدر بود. پدر پا به‌ تاريكي‌ دكان‌ آق عزيز گذاشت‌ و بدون‌ كيف‌ بيرون‌ آمد. پدر درآستانه‌ی حياط وقتی تو‌ هنوز در كمركش‌ كوچه‌ بودی‌، برگشت‌ و خيره‌ نگاهت ‌كرد. در نگاه‌ پدر انگار باد می آمد و همه‌ی محبت‌ها را می روبيد.

« بچه‌ی بی سواد به‌ درد ما نمی خورد. بايد استای چراغ‌ساز را خبر كنم تا ترا توی بشکه بگذارد و سرش را لحیم کند. »‌

حوض‌ گرد وسط حياط را تازه‌ پر كرده‌ بودند و به‌ جای آب‌ در آن ‌بوته‌های بادمجان‌ كاشته‌ بودند. جيب‌هايت را‌ پر از سنگ‌ کردی و در لای بوته‌های بادمجان‌ به‌ كمين‌ نشستی. در انتظار آمدن‌ استای چراغ‌ساز. سايه‌ روشن‌ آغاز شب‌ بود كه‌ دستی بر شانه‌ات‌ نشست‌. هول‌ زده‌ برگشتی‌. مادر لبخند به‌ لب‌ بالای سرت ايستاده‌ بود.

نه‌ بشكه‌ای به‌ خانه‌ آوردند و نه‌ استای چراغ‌ساز آمد و تو با چشم‌های پر از اشك‌ دنيای مردان‌ بی كلاه‌ را پذيرفتی‌. آق عزيز كيف‌ صورتي‌را فروخته‌ بود و هيچ‌ كيفی، كيف‌ صورتی نبود. آق‌ عزيز نمی دانست‌ كه ‌كيف‌ را به‌ كی فروخته‌ و در مدرسه‌ هم‌ كيف‌ صورتی بر شانه‌ي‌ هيچ‌ بچه‌ای نبود. كيف‌ صورتی انگار رؤيايی بود كه‌ در يك‌ روز زرد پاييزی و در مرز ميان‌ بودن‌ و شدن، چهره‌ نمود و برای هميشه‌ از تو‌ گريخت.

یادت هست، درس‌ و مشق‌ نه‌ عشق‌ بود و نه‌ نفرت‌، برزخی بود كه‌ بايد از آن‌ عبور می كردی. كوچه‌ای باريك، هزار تويی كه‌ انگار پايانی نداشت‌. كوچه‌ پيچ‌ خورد و تو‌ ميان‌ كابوسي‌ هولناك‌ چشم‌ گشودی‌.

نخستين‌ روز درس. شكلي‌ عجيب‌، شكلی غريب‌، شكلی که معنی آن‌ كلاس‌دوم‌ بود و فقط می شد آن‌را نقاشی كرد، نقشی بی معني. در کلاس دوم همه‌ی مشق‌هايت ‌نقاشی شده بود. نقاشی كلمات‌. انگشتت‌ به‌ دروغ‌ خط می برد و زبانت‌ كلماتی گنگ‌ و نامفهوم‌ را واگويه‌ می كرد. تركه‌های بيد و انار، کف دست‌هايی كودكانه‌ که سرخ می شدند و چشمه‌ی ‌اشك‌ كه‌ پی به‌ دريا داشت‌.

آن‌ سال‌ همه‌ی كودكان‌ عالم‌ همزاد تو‌ بودند. هركس‌ به‌ خانه‌ی شما می آمد از بخت بد كودكی همسن‌ و سال‌ تو‌ داشت‌ و دم‌ دست‌ترين‌ وسيله‌ی مقايسه‌، گفتن‌ ديكته‌ بود. عمو كه‌ از مشهد آمده‌ بود. كتاب‌ را برداشت‌ و ديكته‌ای گفت‌. خطت‌ را كه‌ ديد، بیاختيار سرش‌ را تكان‌ داد و گفت‌:

خط نويسم‌ كه‌ لوك‌ ننويسه‌

مرغ‌ و چرغ‌ و چغوك‌ ننويسه‌

نمی دانی‌ از كی و چه‌ هنگام‌ اندیشه‌ی فرار از مدرسه در سرت بيدار شد و در همه‌ی جانت‌ ريشه‌ دواند. سر طويله‌ی خانه‌ی خودتان، پشت‌بام‌ و بيرون  خانه‌ی سالار شجاع1‌ جاهايی بودند كه‌ ترا در خود گم ‌می كردند. گم‌ شده‌ در خود ساعت‌ها و ساعت‌ها با خود‌ بازی می كردی.

بيرونی سالار شجاع‌ و خانه‌ی باغ‌2 شانه‌ به‌شانه‌ي‌ هم‌ داشتند دری چوبی و بزرگ‌ به‌ هشتی بيرونی باز می شد. در ضلع‌شرقی هشتی، خرابه‌ای بود. چيزی شبيه‌ به‌ برجي‌ كه‌ سقفش‌ فرو ريخته‌ باشد. راه‌ پله‌های عمارت سالار شجاع در ضلع‌ جنوبی هشتی بود . راه‌ پله‌ها‌ تاريكی را دور می زد و به ‌ابتدای تالار می رسيد. در سمت‌ راست‌ تالار دو تا پله‌ بود و دری كه‌ رو به ‌افسانه‌ باز می شد. عمه‌ جان‌ فرنگيس‌ آغا را می گويم‌. پيرزنی كه‌ همه‌ی ‌افسانه‌های عالم‌ را بلد بود و زبانش چقدر شیرین بود.

به‌ وقت‌ فرار از مدرسه، كيف‌ را در خرابه‌ی پشت‌ هشتی می گذاشتی‌ و پله‌ها را بالا می رفتی. لبخند عمه‌جان‌ انگار همه‌ی محبت‌های عالم‌ بود. پيرزن ‌قليان‌ می كشيد و افسانه‌ می گفت، هزار تويی كه‌ ترا تا ته‌ عالم‌ می برد و با دست‌های پراز كلوچه‌ باز می گرداند. مدرسه‌ای كه‌ بوی عشق‌ می داد. کاش همه ی مدرسه های عالم، مثل خانه ی عمه جان فرنگیس آغا بود و همه ی معلم ها راه روش درس را از او می آموختند. معلمی که تا پایان عمر، تعالیمش چراغ راه تو خواهد بود.

فرار از مدرسه‌ گاه‌ دامن‌ برادرت را هم‌ می گرفت. آن‌وقت‌ دو نفر بوديد‌ و زمان‌ كوتاه‌تر می شد. در یکی از همین روزهای فرار، بازی بی گاه‌ آن‌ هم‌ در كوچه توجه‌ يكی از خويشاوندان‌ را جلب‌ كرد. در چشم‌ بر هم‌ زدنی دستگيرتان‌ كردند و تحويل‌ خانه‌ی باغ‌ دادند. پدر بزرگ‌ مادری قرار بود شما را به‌ مدرسه‌ ببرد و ضامن‌ شود. نمی دانم‌ نهار خورده‌ بودی يا نه‌، اما به‌ ياد دارم‌ كه‌ به‌ بهانه‌ی دست‌ به‌ آب‌ بيرون‌ آمدی‌ و يك‌ وقت‌ ديدی‌ كه‌ در كوچه‌تنگي‌ می دوی. از حسينيه‌ رد شدی‌، از آب‌ انبار نجف‌ جان‌، اين‌ هم‌ كوچه‌ی خودتان‌ و درخت‌های نارون.

زيرزمين‌ در ضلع‌ غربی ساختمان‌، سه‌ اتاق‌ تو در تو كه‌ تنها ورودی آن از سمت سر طويله بود، بی هيچ‌ روزنی. خانه‌ی سوم‌ آن‌ قدر تاريك‌ بود كه‌ اگر دست‌هايت‌ را بالا مي‌آوردي‌ و در برابر چشمانت‌ مي‌گرفتي‌، نمي‌توانستي‌ آن‌ها را ببيني‌، اسم‌ خانه‌ي‌ سوم‌ را خانه‌ي‌ شير گذاشته‌ بوديد‌ و در باورتان،‌ شيری در آن‌ خانه‌ي‌ تاريك‌ لانه‌ داشت‌. به وقت بازی گاه سه‌ چهار نفري‌ دست‌هاي‌ هم‌ را مي‌گرفتيد و پاورچين‌ پاورچين ‌مي‌آمديد‌ تا ابتداي‌ خانه‌ي‌ سوم‌. نفس‌ها در سينه‌ حبس‌ مي‌شد و چشم‌ها در هجوم‌ آن‌ همه‌ تاريكي‌ و ترس‌ مي‌خواست‌ از حدقه‌ بيرون‌ بزند. لرزش‌ دست‌ها را حس‌ مي‌كردي‌. فقط يك‌ تلنگر، يا ريزش‌ يكي‌ دست‌ها كافي‌ بود تا دست‌هاي ‌زنجير شده‌ رها شود. رها شده‌ در تاريكي‌ با همه‌ي‌ وجود مي‌گريختيد‌. آن‌وقت‌ با رنگ‌هاي‌ پريده‌ و چشم‌هاي‌ پر از ترس‌ در روشنايي‌ روز مي‌ايستاديد‌ و به‌ تخيلات‌ همديگر گوش‌ مي‌داديد. رنگ‌ يال‌ها، حالت‌ چشم‌ها و سپيدي‌ دندان‌هایش را همه دیده بودید‌ و آن‌ را باور داشتيد‌.

آن‌ روز آمده‌ بودی تا در خانه‌ي‌ شير پناه‌ بگيری. هول‌ از مدرسه‌ آنقدر بزرگ‌ بود كه‌ ترس‌ از خانه‌ي‌ شير و حتي‌ خود شير به‌ بازي‌ كودكانه‌اي ‌مي‌مانست‌.

آن‌ روز خمير داشتيد. خانم‌ عيسي‌ در مطبخ‌ بود، در سر تنور. صدايش‌ را مي‌شنيدی داشت حرف می‌زد اما با کی؟ نمی‌دانی‌. پاورچين‌ پاورچين‌ آمدی‌ تا ميانه‌ي‌ حياط و به‌ يك‌باره‌ دو نگاه‌ درهم‌ گره‌ خورد و دو آدم‌ هول‌ زده‌ در نگاه هم مجسمه‌ شدند. فاطمه‌ صغري‌ بود. دخترخانم‌ عيسي‌. همبازي‌ كه‌ با هم‌ بزرگ‌ شده‌ بوديد‌.

فاطمه‌ صغري‌ بي‌حركت‌ در آستانه‌ي‌ در مطبخ‌ ايستاده‌ بود و تو ‌پاورچين‌ پاورچين‌ از نگاهش‌ عبور كردی. بعد طويله‌ بود و تاريكي‌ زيرزميني‌. بسم‌الله‌ بسم‌الله‌ گويان‌ آمدی‌ تا خانه‌ي‌ شير. پشتت‌ را به‌ ديوار تكيه‌ دادی‌ و چشم‌هايت‌ را بستی. منتظر بودی،‌ منتظر آمدن‌ شير، تا بيايد و ترا بخورد. همه‌ي‌ تنهايي‌هاي‌ عالم‌ در دلت‌ بود و سرماي‌ غريبي‌ همه‌ي‌ جانت را مي‌لرزاند. در دور دست‌ها، انگار در ته‌ عالم‌ پرنده‌اي‌ آواز مي‌خواند. انگار كودكي‌ مرده‌ بود و پرنده‌ آواز مي‌خواند تا چيزي‌ گنگ‌ و ناشناخته‌ به‌ دنيا بيايد. مي‌ديدی‌، آدم‌هايي‌ را مي‌ديدی‌ كه‌ به‌ دور خودشان‌ مي‌گرديدند، سايه‌هايي‌ كه‌ در باد چرخ‌ مي‌زدند، زني‌ شيون‌ مي‌كرد. خوابي‌ هولناك‌ كه‌ نمي‌خواست‌ به‌ بيداري‌ برسد. صدا مي‌زدند دور دور و نزديك‌ مي‌آمدند تا سكوتي‌ غليظ.

ديدی‌، صدا را ديدی كه‌ مثل‌ نور بود و مثل‌ آب‌ موج‌ مي‌زد و مي‌آمد. آمد تا پشت‌ پلك‌هاي‌ بسته‌ات‌. پرنده‌ هنوز در ته‌ عالم‌ آواز مي‌خواند و به‌ يك‌ باره‌ بال‌ كشيد، بال‌هايي‌ كه‌ به‌ نوازش‌ بر صورتت‌ كشيده‌ شد. چشم‌هايت‌ را باز كردی تا پرنده را ببینی‌. سايه‌هايي‌ از جنس‌ تاريكي‌ در پناه‌ نوري‌ زرد ايستاده‌ بودند. هول‌ زده‌ دهان‌ گشودی و همه‌ي‌ وجودت‌ جيغي‌ شد كه‌ در سكوت‌ تركيد. تو‌ در آغوش‌ مادر بودی‌ و مادر با صدایی بلند می گريست.‌.

  ا                                                                                                                 اراتمند شما: حمید رضا خزاعی


1-    سالار شجاع = محمد جعفر خان، ملقب به سالار شجاع، پدر بزرگ مادری

2-    خانه ی باغ = خانه ی مادر بزرگ مادری، خانه ای پر از دال و درخت که همه ی اهل دولت آباد آن را با نام خانه ی باغ می شناختند.