:: جمعه 04 مهر 1399
   

مصاحبه ها

 

انگاره­ ی بازگشت به­ خویشتن

نقدی بر رمان «عروس باران»

عروس باران، آخرین کتاب یا آخرین نوشته­ ی حمید رضا خزاعی است که از چاپ خارج شده است. این کتاب را نشر ماه جان دربهار سال 1391 منتشر کرده است.

خانم آسیه نظام شهیدی در مرداد 1391 نقدی به­ نام «انگاره­ ی بازگشت به خویش» بر این رمان نوشته است. این نقد با اجازه­ ایشان در این سایت منتشر می­ گردد.

 

رمان  با دوازده فصل،مخاطب را در جهانی پر از راز و رمز غوطه­ور می­سازد. تعلیق ساختار رمان با  هزار توی افسانه­وار سعی دارد، مخاطب را به­دنبالکردن داستان ترغیب کند. و از همان فصل­های نخستین به  شیوه­ ی هزار و یک شب، سعی می­ کند کشش لازم برای خوانندگان کم حوصله را فراهم ­آورد.


فصل اول : گلسرخ – ماه جان 

  در فصل اول، صدایی از درون، ماه­ جان را به خود می­ خواند. او در آیینه شانه بر موی سپید و افشان خود می­ زند.حرکت پرده به­ پرده­ ی شانه و صدایی آهنگین، ما را به­ گذشته­ های دور، به فضای پرآشوب تاریخی نیمه دوم عهد قاجار می­ کشاند. واقعه­ ی محاصره­ ی هرات، جنگ برادر با برادر در زمان ناصرالدین شاه و در متن کتاب می­ خوانیم: " از آیینه به قاب پنجره آمدی ، پدر از پله­ ها پایین می­ رفت . مردان چیزی می­ گفتند. پدر دست­ هایش راتوی هوا تکان می­ داد و صورتش مثل شب سیاه می­ شد. بود و بود تا صدای گلوله­ ها بامهتاب آمدند .../ عروس باران / فصل اول / ص 10 "

ماه جان، دختر هراتی، در پی محاصره­ ی شهر، توسط والدین خود درسرداب و پشت دیواری از خشت و ساروج زندانی می­ شود. تاریکی، تنهایی و ترس، دختر را به­ بلوغی ناگهانی می­ رساند و ندایی پیشگویانه او را با حقایقی آشنا می­ کند که تاکیدی مجدد بر نگهبانی و میراث­ داری قومی زنان دارد. زنان ایرانی در تمام طول تاریخ پرفراز ونشیب ما همواره نگهدارنده و حافظ فرهنگ این سرزمین بوده­ اند. در تمامی یورش­ ها مردان از دم تیغ گذرانده شده، اما زنان زنده مانده و فرهنگ را به نسل بعدی منتقل کرده­ اند.

دیوار خشتی سرداب فرو می­ ریزد، مردی با چراغ، از درون غبار بیرون می­ آید و ماه­ جان را با خود می­ برد تا یک­ پارچگی رویایی دو پاره شده را محقق سازد. " اسب­ ها تاختند. از میان خاکستر و دود عبور کردید. از هفت دشت، از هفت رنگین کمان عبور کردید. غروب بود یا سپیده دم که به سنگ فرش خیابانی رسیدید. سم ضربه­ ی اسبان در سکوت خیابان می­ ترکید. انگار از میان گورستانی هزارساله عبور می­ کردید. سم ضربه­ ی اسبان، خوابی هزار ساله را می­ آشفت . ..مرد خم شد و با کف هر دو دست ،دو لت در را رو به داخل هل داد . ..از پله­ ها بالا رفتید .از میان هفت در عبورکردید تا به فضای نیمه تاریک اتاقی بزرگ رسیدید . گفت : چشم­ هایت  را ببند . پرده­ ها را کنار زد، پنجره،ها راگشود و صدایش را شنیدی که گفت: حالا چشم­ هایت را باز کن . ..رودر روی خودت ایستاده بودی، رودر روی آیینه­ ی دیوار .گفت: نقشی که در خواب دیده بودم!. می­دانستم که هستی و صدایی می­ گفت بیا ..../عروس باران فصل اول / گل سرخ "

در فصل اول، روایتی چند لایه شکل می­ گیرد. تا در فصل­ های بعدی، جستجو در روان آدمی و سیر و سفری درونی برای بازیافت عناصر دوگانه­ ی هستی یعنی آب و خاک و تلاش برای  اتحاد جهان  بیرونی و درونی  آغاز ­شود. همچنین باید به­ نقش آیینی پیر زنان با موی سپید افشان کردن در طلب باران در نواحی خشک ایران اشاره کرد، نمادی متبلور شده در روح و جانِ ماه جان.

 

فصل دوم: آیینه ی آب – جهان

در این فصل، شخصیت محوری را جهان، نوه­ ی بی­ بی­ ماه­ جان برعهده دارد. جهان در این فصل می­ تواند نماد ورود اسطوره­ ی خدای نرینه باشد. جهان به مدد عنصر مادینه­ ی درونی که در شخصیت جان جان و مادر بزرگ پدیدار می­ شونداز دوران کودکی گذر می­ کند. جان­ جان شخصیتی نیمه واقعی، نیمه وهمی دارد که با افسانه سرایی، تصویری غریب از دختری با آهویی و نقشی بر آب را بر جهان  می­ نمایاند و اولین نشانه­­ ی غریزه­ ی طلب را در او بیدار می­ کند: " ...چقدر دوست داشتی که صورتت را روی مهره­ های گردن و تیره ی پشتش بگذاری و به افسانه هایش گوش کنی .جان جان توی قفسه ی سینه اش حرف می زد و تو تشنه بودی .جان جان داشت می گفت : به چشمه رسیدند که زلال بود ، مثل اشک چشم. سینه بر زمین گذاشتند و پوزه در آب ، در آیینه ی آب یک آهو و دختر پیدا بودند و هردو گریه می کردند . ...جان جان گفت رسیدیم !. درست میانه ی حمام و آب انبار برزمین نشسته بود ناگاه  دست هایت   را از گردنش باز کرد ..گفت :  پسر خوبی باش ....لب ورچیده بودی ...گفتی : آب ! .مثل دختر و آهو دلت می خواست صورتت را به آیینه ی آب بچسبانی و آب بخوری ...گفتی : آب . ..زدی زیر گریه . جان جان رو به دهانه ی آب انبار چرخید و به تاریکی خیره شد . انگار از آب و تاریکی وحشت داشت ...جان جان در تاریکی راه پله فرو رفت ...صدا تا خاموشی پایین رفت ...برق نور در آب بی تابی می کرد . در تاریکی خم شدی و صدا زدی : جان جان ! . کسی جواب نداد . ..../ عروس باران/ فصل دوم  ص 21"

جان جان برای آوردن آب در آب انبار ناپدید می­ شود و جهان تنها می­ ماند.ساعت­ ها بعد، در حالتی میان خواب و  بیداری پسر بچه  تصویر دامن گلدار جان جان را درمیان دایره­ های آب می­ بیند و دستی با کاسه­ ای که نقش خورشید و ماه دارد کاسه­ ی آبی به کودک می­ دهد. در این بخش با دو لایه­ ی معنایی سر و کار داریم. اولین لایه­، وجه رمز اشراقی متن است که اولین دیدار با شهود زیبایی موجب پدیداری اولین حالت جذبه و بی­ قراری حاصل از شوق طلب و شناسایی و معرفت می­ شود. دکتر تقی پور نامداریان در دو کتاب " دیدار با سیمرغ " و" رمز و داستان های رمزی "، آن را درسیر اندیشه­ های عرفای قرون سوم تا هفتم و زبان رمزی متون عرفای دهه­های پنجم تاهفتم اشاره دارد و سرانجام  زبان و اصطلاحاترمزی  این متون و محتوای آن­ها، در ساده­ترینو زیباترین و هنری­ ترین شکل آن در آثار عطار و به عبارتی در خراسان شکل می­ گیرد.  

دومین لایه، معنای رمزی آیینه­ ی آب است:" انسان اولیه برای زدودن بیم و حیرانی ، مفهوم تازه­ ی همزاد یا سایه یا جان را می­ آفرینند.اقوام قدیمی میان روان و سایه و همچنین عکس در آب و در آیینه تفاوت نمی گذارند .بنابراین اولا به سایه حرمت می نهند ، ثانیا با احتیاط به آب و آیینه می نگرند .زیرا می ترسند مبادا عکس یا روان آن­ ها از تن به در افتد و دیگر باز نگردد . /  فرودیسم / ح آریان پور / ص 13"

در در این فصل با دو لایه ی معنای رمزی مواجهیم: 1- مواجه ی جهان با نفس عالی خود ، 2- مواجه ی جهان با سایه یا همزاد یا عنصر مادینه ی خود .

 

فصل سوم : دخترآفتاب – جان جان

  جان جان، دخترخوانده­ ی ماه­ جان، در این فصل شخصیت محوری­ ست. او در نقش زن بلاگردان با ناپدیدشدن در ژرفای آب، تبدیل به عروس  آب می­ گردد: ایزد آب = اپام نپات = اوستایی = فرزند آب = آبزاد که  بازتاب ایزدی آن بر روی زمین در کالبد پیر سبز یا خضر متجلی می­ گردد.

" ...-: بعد چی شد ؟ داشتی از مرد میان آب حرف می زدی

-       : انگار قبلا مرا دیده بود ، می شناخت ، اما من چیزی درخاطر نداشتم .گفت : خوش آمدی .نشسته بودم در صدف آب . آیینه ای در برابرم گذاشته بودند و از درون آیینه صدایم می زدند . دست دراز کردم تا چهره ی آیینه ، دستم به گونه ی خودم رسید...آبی گفت : بیا ، با من بیا دختر ...

ماه جان پیشانی جان جان را بوسید: عروس آب شده ای ...از آبی با هیچ کس حرفی مزن و موهای سبزت را به هیچ کس نشان نده ./ عروس باران /فصل ص41 " 

به این ترتیب می بینیم که شخصیت  جان جان  می تواند در چند لایه معنا داشته باشد :1-درلایه ی معنای واژگانی در فارسی : جان یا همان روان + در سانسکریت : گیان = به معنای دانش  + در بندهش :جان = نیروی آموختن و آزمودن و گفت و شنید . ( منبع : هزار افسان / پانوشتها ) . 2-در لایه­ی معنای رمزی آیینی:زن بلاگردان، 3-در لایه ی رمزی کهن الگوها :همزاد و سایه،4 -در لایه ی معنای رمزی اشراقی : نفس ملکوتی ، 5-درلایه ی معنای رمزیاسطوره : ایزد بانو ی زمین =عنصر خاک =اسپندارمذ= عنصر باروری و زایش زمین کهعنصری  مادینه است .

در میان روایت، جان جان به گذشته­ های دوری اشاره می­ کند به­ زمانی که کودک بوده و در میان مزرعه­ ی آفتاب گردان، سرگردان بوده، یکی از کشاورزان او رایافته و نزد ماه جان می­ آورد. نشانه­ های تصویری: مزرعه­ ی آفتاب گردان با رنگ زرد و زمینه تصویری، ما را به معنای مجازی آن یعنی خورشید می­ کشاند. خورشید که اصل توانایی و امکان زایش دوباره و حیات خاک است . معنای ضمنی این بخش، جابجایی نظام پیشین که نظامی زن سالار و مادینه محور است را اعلام می کند . همچنین این دو زن یعنی ماه جان و جان جان می توانند در لایه های آیینی هردو بلا گردان باشند. 

 

فصل­ های میانی : اتاق چهره

  واژه ترکیبی"اتاق چهره" در پنج فصل بعدی نقشی پر رنگ دارد و بسیاری از نقش­ های جدید در این اتاق شکل می­ گیرند. وقایع پنج فصل که از اتاق چهره آغاز می­ شوند در وجه عینی عبارتند از : 

1- تولد دو دختر، یکی بر زمین و دیگری در آسمان، با نام های خورشید و فرنگیس.

2- "جهان" و شیفتگی نسبت به دختر عمو.

3- رشد و بلوغ فرنگیس و رفتارهای چند گانه با پسر عمو و عشق عمیق او نسبت به­ آیینه­ ی سنگی

4- مرگ عمو، یا پدر فرنگیس،

5- شکفتگی و او جزیبایی فرنگیس و تشدید احساساسات جهان نسبت به او

6- حادثه­ ی ترکیدن کندوی زنبور بر سر دختر و آمیختن انبوه موهای دختر با زنبورها و به اغما رفتن فرنگیس و آوردن او به­ اتاق چهره. واژه رمزی زنبور که خود تداعی کننده­ ی  : زن ، شهد ، زیبایی ، عسل و نیش است ، در مجاورت با واژه ی گل زندگی ،ارتباط زنجیره ای موفقی را در سطح زبانی و معنایی می­ سازند.

بنابراین اناق چهره، نمادی از دگرگونی نقش­ ها و جابجایی آن ها بر عهده دارد .

  زیباترین فصل در میان این پنج فصل، فصل ( هفتم )با عنوان باد سیاه  است، این بخش، کنش­ مند و زنده روایت شده است.پسر عمو به دیدار دختر عمو و زن عمویش آمده، زن عمو را می­ بیند که در حال خواندن امیرارسلان است. باد سیاه می­ وزد و جهان در کنار حوض نشسته است. جهان به­ داخل حوضمی­افتد. او را از آب بیرون می­ کشند و از سر ناچاری لباس­ های دختر عمو را بر او می­پوشانند.جهان از این وضعیت شرم زده است و دختر عمو به او می­خندد. احساسات درونی جهان پراز غلیان است. پسری که لباس دختران را به­تن کرده و انگار در وجه نمادین آن، عنصرنرینه و مادینه­ اش در یک لحظه کامل شده است. حالتی که در پایان فصل "سفر در افسانه" دوباره تکرار می­ شود. یعنی دوباره مردی را در لباس زنان می­ بینیم. پرداختی مناسب در احساسات و ایجاز در گفتگوها و کنش­ ها، فضایی  ملموس و در عین حال بدیع  را به­ وجود می­ آورد.


فصل نهم : سفردر افسانه : قهرمان هزار چهره

از فصل هشت به بعد، اتفاقات دیگری در شرف وقوع است. سیر روایت از رمزهای جهان اسطوره، آیین­ های کهن مادر- زن سالاری و ناخود آگاه جمعی-قومی، به سوی حماسه گرایی، پهلوان خواهی، مرد سالاری و جدایی عنصر نرینه و مادینه، به­ حرکت در می­ آید. در فصل نهم با عنوان سفر در افسانه، "جهان " شخصیتی منطبق بر قهرمانان افسانه­ های هزار افسان پیدا می­ کند، سفری جادویی، ذهنی، آیینی، برای جستجو و یافتن گل زندگی را آغاز می­کند. این فصل که طولانی­ ترین فصل رمان است با ورود به متن هزار و یکشب آغاز می­ شود : « داشتی کتاب هزار و یکشب را می­ خواندی، به آنجا رسیده بودی که: جهان شاه در حال دست دراز کرد، در غرفه بگشود و به غرفه اندر شد . در آن جا دریاچه­ ای دید بزرگ و در جانب دریاچه، قصری دید که از زر و بلور بناشده بود. منظره­ های آن قصر از یاقوت و زبر جد سبز بود ... »

حکایت جهان شاه را بیش از هزار بار خوانده بودی و هر بار که کتاب را باز می­ کردی ، همان صفحات همیشگی می­ آمد . به حاسب کریم الدین و بلوقیا کاری نداشتی . ورق می­ زدی تا می­ رسیدی به جایی که جهان شاه قفل در را باز می­ کرد :«ناگاه از هوا سه کبوتر به زیر آمدند و در کنار دریاچه نشستند . ساعتی با یکدیگر ملاعبت کردند و سپس پرهای خویش بیفکندند و سه تن دخترکان ماه روی شدند ....»

برای تو هزار و یک شب و افسانه­ ی جهان شاه فقط یک افسانه نبود . افسانه را کلمه به کلمه از بر بودی. می دانستی که راز و رمزی گمشده­ ای درافسانه هست. راز و رمزی که هر چه بیشتر افسانه را می­خواندی از تو دورتر می­ شد..../ عروس باران / ص 81و82 "

پیش از این­ که به رمز گشایی یکی از لایه­ های این بخش بپردازیم، ابتدا این سوال پیش می­ آید که چرا از میان تمام هزار افسان ، افسانه­ ی جهان شاه برای جهان اهمیت بیشتری دارد و هر بار که می­ خواهد کتاب را بخواند همان صفحات می­ آید و فکر می­ کند باید رمز و رازی در آن باشد. به این ترتیب خواننده باید به دو سوال پاسخ بدهد، هم راز این افسانه را بگشاید و هم به رمز داستان و وجه اشتراک و تقارن و همپوشی این دو متن با هم برسد. در ابتدا برای گشودن این رمزها باید به­ دو موضوع جدا از هم مراجعه کرد:

الف= رشته کوه بزرگی به­ نام شاه جهان در بین شهرستان­ های اسفراین و شیروان وجود دارد، بر روی این کوه قبرهای بسیار بزرگی موجود است. شایداین قبرها و نام کوه شاه جهان همان خاستگاه واقعی افسانه­ ی جهان شاه و خود جهان شاه باشد؟

ب: مراجعه به متن هزار و یک شب. خلاصه­ ی افسانه چنین است:شاه طیغموس، که شاهی قدرتمند و پر شوکت است، صاحب اولاد نمی­ شود. منجمان  به او می­ گویند: صاحب پسری خواهی شد و آن پسر را بی­ گمان از دختر پادشاه خراسان خواهی یافت. طیغموس شاه شادمان می­ شود و به وزیر خود عین زار دستور می­ دهد که با جلال وشکوه به سرزمین خراسان برود و دختر بهروان شاه، پادشاه خراسان را خواستگاری کند. عین زار دستور او را اجرا می­کند و و با عروس باز می­ گردد. پس از ماه­ ها خداوند به­ او پسری خوب روی عنایت می­ کند. شاه طیغموس  نام فرزند را جهان شاه می­ گذارد و از منجمان می­ خواهد تا اقبال او را ببینند. منجمان پیش بینی می کنند که فرزند به خوبی تا پانزده سالگی رشد می­ کند . در آن سال واقعه­ ای( مقایسه شود با واقعه­ ی احساسی جهان  با دختر عمویش )  بر او رخ می­ دهد که اگر از آن جان بدر برد زندگی پرشوکتی خواهد داشت. جهان شاه به پانزده سالگی می­ رسد و روزی به هوس شکار با همراهان یه شکارگاه می­ رود. آهویی دل از او می­ برد و جهان شاه درپی آهو با همراهانش سر از ناکجا آباد در می­ آورند. و سرانجام پس از ماجراهای بسیار به قصری که شرح کوتاهی از آن در متن بالا آمده می­ رسد. جهان شاه در این قصر جان و دل به دختری پری­زاد که بصورت کبوتری بر او ظاهر شده، می بندد. در انتهای افسانه دختر می­ میرد. جهان شاه از آن به بعد در میان دو گور که یکی را برای شمسه و دیگری را برای خودش کنده ­اند می­ نشیند.

روایت جهان را تا آن جا داشتیم که وارد متن هزار و یکشب می­ شود،عروسی کلاغان را می­ بیند و  در دیدگاه بی بی ماه جان، دیدن عروسی کلاغان رفتن به­ سفری پر طول و دراز است. سفر آغاز می­ شود،ماجراهایی که در فضاهایی وهمی بر جهان می­ گذرد، پیرزنی او را به راه هایی رهنمون می­ کند، شروطی برایش می­ گذارد و او را به انجام کارهای عجیب وا می­ دارد، دیدار بادختر شاه پریان و ازدواج با او، رفتن به قله قاف، سفری در درون چاه­ های یک کاریز، در طول این سفر و همراه با جریان تند آب،  تصاویر آیینی باستانی باران خواهی را می­ بیند که دف زدن و نوحه کردن و آواز خواندن آن را همراهی می­ کند.

وجود شخصیت های زن که یاد آور زن های مختلف هزار و یکشب بانقش های متفاوتشان هستند، پریزاده ها، زنان محتاله ، پیران با تدبیر ، پرواز دستهی ماران و دیوان ، رقص و خنده ی پریزاد ها ، تبدیل و استحاله ی موجودات وهمی در هم:  پری به  جن و جن  به انس و انس به مار و مار به مرد و مرد به  زن  و زنبه گل و ....رشته ی غریب تبدیلات آخشیج­ های مختلف به هم هوا و خاک و باد و آب و...نهایتا خوابیدن در گور که یاد آور داستان جهان شاه است .


سرانجام داستان :

در دو فصل آخر: جان­ جان، به ژرفای آب ها باز می­ گردد. جهان،گل زندگی را از کوه قاف می­ آورد. فرنگیس از خواب بیدار می­ شود، گل زندگی را نمی پذیرد و او هم به ژرفای آب می رود و به نوعی عروس آب می شود . نقش مکرر زنان در حفظ حیات

"جهان " از خانه می­ گریزد. در قبرستان کنار مقبره­ا بر زمین می­ نشیند، شولا بر سر می­ کشد و به لرز می­ افتد. به­ نظر می­ رسد: اتفاقی نو در حال شکل گیری­ ست و ققنوسی در حال برخاستن از خاکستر خود است.

به این ترتیب باید این اثر را سیری در تاریخ قومِ متکثر و پر اغتشاش ایران، برخورد اندیشه­ ها، باور­ها، فرهنگ­ هاو تاثیر پذیری و تاثیر گذاری اقوام ساکن در خراسان دانست. باید آن­ را دعوتی به اتحاد و تفاهم میان اقوام و یاد آور آیین­ ها و کشف دوباره­ ی خویش در بازگشت به ناخودآگاه جمعی دانست و در یک جمع­بندی کلی می­ توان گفت: عروس باران، سیری در جادو یا فسانه است، متنی باز و آیین ه­ای فراروی خواننده و در هر صورت، شایسته­ ی خواندن و ستایش.

 


 

 

 

مجله ­ی مکتوب این مصاحبه را در شهریورماه 1388 با حمیدرضا خزاعی انجام داده است.

افسانه‌ها از ديرباز به عنوان تجلی ابعاد گوناگون روان بشر و جلوه‌گاه عينی و ملموس آن بوده است. افسانه‌هاي ايران زمين و به‌ويژه خراسان بزرگ علاوه براين بُعد، آيينه‌ی تمام نمايي از لهجه‌ها و گويش‌های گوناگون اهالی اين مرز و بوم بوده و دريايی ست كه حاصل غواصی در آن گوهرهايي‌ست كه هيچ‌كجا نظيرش را نمی يابی !

حميد رضا خزاعي غواص توانمند اين دريای بي‌كرانه است كه تاكنون ده اكسير را در قالب مجموعه‌اي از افسانه‌هاي خراسان به ساحل فرهنگ ما تقديم كرده است . مهمترين دغدغه‌ي خزاعي افسانه‌ها و بزرگترين آرزويش تدوين 50 جلدي از افسانه‌هاي خراسان مي‌باشد .

دقايقي را با او همراه مي‌شويم .

نوشتن را از چه زماني آغاز كرديد ؟

در دوران دبيرستان داستان‌هايي مي‌نوشتم كه در روزنامه‌هاي محليچاپ مي‌شد ، بعدها عاشق سينما شدم و در سينماي آزاد كه وابسته به تلويزيون بود ،همراه با جمعي از بچه‌هاي علاقه‌مند ، فيلم‌هاي هشت ميلي‌متري مي‌ساختيم . بود وبود تا باران گل ياس و غبار همه‌جا را فرا گرفت . ما گم شديم ، گم شده‌بوديم و زيرباران به دنبال خودمان مي‌گشتيم . سال‌ها گذشت سينما خاطره‌اي بود كه پشت غبار آنسال‌ها فراموش شد . در سال 1368 اولين مجموعه داستان با نام « دريچه‌ي تازه » به چاپ رسيد ، مجموعه‌اي كه كاري گروهي بود ، گروهي از داستان‌نويس‌هاي خراسان . سال بعد مجموعه‌ي « خوابگرد » از چاپ بيرون آمد ، دومين كار گروهي ، گروهي كه در همان سال‌ها از هم پاشيد و هركس در جستجوي يافتن خود به راهي رفت . در سال 1372 اولين مجموعه داستان مستقل با نام نقش خيال به چاپ رسيد . دومين كتاب مستقل ، مجموعه شعري بود با نام « باغ سرخ و سبز » كه در سال 1373 از چاپ خارج شد . از همان سال‌هابود ، شايد هم از زماني دورتر كه پا در وادي تازه‌اي گذاشتم . بود و بود تا سال1378 كه جلد اول مجموعه افسانه‌هاي خراسان از چاپ خارج شد . در يك دوره‌ي ده ساله ،ده جلد افسانه‌هاي خراسان ، يك جلد « افسانه‌هاي طنز » ، « افسانه‌هاي پريان » ، «افسانه شعرها » ، مجموعه شعري با نام « ترانه‌ي كبوتران تاريك » و سه داستانكودكانه با نام‌هاي « خون برفي » ، « آدم چوبي » و « افسانه‌ي محبت » را توانستمبه چاپ برسانم و راهي بازار كتاب كنم

 

چگونه شد كه از داستان به افسانه رسيديد ؟

سال‌ها پيش طرح اوليه‌ي رماني را نوشته بودم به نام جان جانكه وقتي طرح اوليه‌ي آن به پايان رسيد ، راستش را بخواهيد با خواندن دست نوشته‌هابه وحشت افتادم ، وحشت از آن همه رويا ، رماني كه سراسر رويا و خيال بود ، روياهايكه به نظر مي‌رسيد مثل خواب و خيال از دنياي ديگري مي‌آمدند دنياي آشنايي كه بسيارغريبه و دور از دسترس به نظر مي‌آمد . آيا اين روياها روياهاي من بودند يا روياهايجمعي ما مردمان اين سرزمين ؟ آيا اين دنياي آشنا و در عين‌حال غريبه فقط از ذهن ومغز من تراويده بود يا ريشه در همين آب خاك داشت ؟ بايد كشف مي‌كردم، بايد مي‌فهميدم. در جستجوي اين راز سر به مُهر به افسانه‌ها رسيدم . افسانه‌ها يگانه منبعي بودندكه مي‌توانستم به ‌آن‌ها مراجعه كنم و رد پاي روياهايم را در آن دنبال كنم . نمي‌خواهمبگويم با افسانه‌ها تا آن زمان بيگانه بودم ، من با افسانه‌ها بزرگ شده بودم . مادرمافسانه‌گوي چيره دستي بود . مادرم ، عمه‌اي داشت به نام « عمه‌جان فرنگيس آغا » ،عمه جان فرنگيس آغا افسانه‌گوي توانايي بود كه روحش به افسانه‌ آغشته بود ، اصلاخود افسانه بود و دريايي از افسانه كه در نگاه و كلامش جاري بود .

رد پاي روياهايتان را پيدا كرديد ؟

راستش را بخواهيد هنوز نه ! شايد براي سوال اوليه پاسخييافته باشم اما در طول كار هزاران سوال ديگر در ذهن و روانم شكل گرفت كه رسيدن به جواب، آن هم براي آن همه‌ سوال ، نياز به زمان درازي دارد . كسي كه با افسانه بزرگ شده بود ، وارد افسانه شد تا خودش را ، تا روياهايش را پيدا كند اما خودش راگم كرد، گم شده‌اي كه هنوز مي‌گردد، وادي به وادي، سرزمين به سرزمين، هركجا افسانه‌گويي مي‌يابد پاي نقلش مي‌نشيند ، گوش مي‌سپارد ، همه‌ي جانش گوش مي‌شود، ضبط مي‌كند. آدم‌ها و روياها را ورق مي‌زند، ورق مي‌خورد، تا در كجا و در چه زمانی نقطه‌ی آخر را بگذارد و قلم از دستش بيفتد. می دانم تا زماني كه توانايي نگاه داشتن قلم را داشته باشم اين راه به پايان نرسيده است و نخواهد رسيد .

 

در مورد شيوه‌ي كارتان توضيح دهيد ؟

كار گردآوري افسانه‌ها ، استخراج و تدوين آن‌ها كار ساده‌اينيست ، بايد عاشق باشيد . بايد افسانه و افسانه‌گو يگانه دغدغه‌يتان باشد تا بدونهيچ چشم‌داشتي ضبط صوت را برداريد ، دوربين عكاسي‌تان را برداريد و به راه بيفتيد، گاه سواره و در غالب اوقات پاي پياده ، همه‌ي درهاي بسته را بگوبيد و از هرغريبه و آشنا سراغ او را بگيريد ، گاه لبخند ، گاه دشنام و گاه خنده‌هاي پر ازتمسخر و نگاه‌هايي كه تو را در هيئت يك ديوانه يا مجنون مي‌بينند و گاه ترا رندي مي‌پندارندكه در جستجوي گنج خودش را پشت افسانه‌ها پنهان كرده است .

گاه در ته يك كوره راه به آبادي مي‌رسيدم و وقتي سراغافسانه را مي‌گرفتم جواب مي‌شنيدم كه دير آمدي اگر سالي يا دوسالي زودتر آمده بوديفلاني و فلاني هنوز زنده بودند و هركدام دريايي از افسانه بودند ، دريغ و درد ،دريغ و درد . . .

گاه رسيده‌اي ، زود هم رسيده‌اي اما عواملي كه ريشه در همينفرهنگ دارند ، چنان دو دستي بر تخت سينه‌ات مي‌كوبند كه بر خاك مي‌افتي و در غبارگم مي‌شوي .

 

اولين جلد افسانه‌هاي خراسان كي منتشر شد ؟

جلد اول افسانه‌هاي خراسان در سال 1378 از چاپ خارج شد .

 

راجع به پيشينه‌ي افسانه توضيح دهيد ؟

فكر مي‌كنم قدمت افسانه به قدمت عمر بشر است ، انسان‌ها ازهمان ابتداي خلقت از زماني كه توانايي لازم براي ارتباط كلامي با يكديگر را پيداكردند بايد در همان زمان‌ها افسانه متولد شده باشد . افسانه متولد شد تا پاسخيباشد براي توجيه دنياي پيرامون ، شكستن مرز ميان خواب و بيداري ، راهي براي رسيدنبه روياها ، فراموش كردن دردها و مهمتر از همه پر كردن اوقات فراغت و تنهايي .

از ارتباط ميان افسانه و آرزوهاي انساني بگوييد ؟

افسانه و آرزو شايد دو همزاد ديرينه باشند ، همانطور كهآدمي و آرزو دو همزاد ديرينه هستند . اگر آرزو را از آدمي‌زاد بگيريم حتما رو به قبله دراز خواهد كشيد تا مرگ از راه برسد و او را با خودش ببرد . افسانه‌ها خلقت آرزوهاي بزرگ و راه رسيدن به آن‌ها را نشان مي‌دهند

بگذاريد درباره‌ي يكي از مهمترين كاركردهاي افسانه بگويم ،ببينيد وقتي ما در يك تنگنا قرار مي‌گيريم يا با مشكلي بزرگ مواجه مي‌شويم طبيعي‌ستكه تقلا مي‌كنيم و دوست داريم خود را از مهلكه نجات دهيم . در گذشته يكي ازمهمترين كاركرد افسانه‌ها بخصوص در ميان كودكان و نوجوانان اين بود كه كودك باهمزاد پنداري و يا قرار دادن خود در جايگاه قهرمان افسانه تقلا مي‌كرد تا با كمكآن بر مشكلات خود يا مشكلاتي كه بر سر راهش قرار داشتند غلبه كند . هنوز هم وقتيداستاني مي‌خوانيم غالبا خود را به جاي قهرمان داستان قرار مي‌دهيم و با پيروزيقهرمان داستان يا فيلم احساس مي‌كنيم اين ما هستيم كه پيروز شده‌ايم و در عالمخيال براي لحظاتي چند از شر رنج‌ها و دردها خود را رها مي‌بينيم  اين روحيه‌ي همزاد پنداري به ما راه نشان مي‌دهدراه كار ارائه مي‌دهد .

يكي ديگر از كاركردهاي افسانه در گذشته وظيفه‌ي تعليم وتربيت كودكان و نوجوانان را برعهده داشت . پدر بزرگ و مادر بزرگ كه در گذشته وظيفه‌يتعليم و تربيت كودكان را برعهده داشتند آنان به‌صورت غيرمستقيم و از طريق افسانهبه كودكان پند و اندرز مي‌دادند بي‌آن‌كه با واكنش منفي آن‌ها در برابر پند واندرز مواجه باشند . بايد بپذيريم كه اصولا انسان در برابر نصيحت مستقيم واكنشنشان مي‌دهد اما افسانه همان نصيحت را به‌صورت غير مستقيم و در قالبي دلنشين ارائهمي‌دهد ، راه‌هاي واكنش منفي را مي‌بندد و ملكه‌ي ذهن مي‌شوند چون دلنشين روايت مي‌شوندو شرايط همزاد پنداري و قرارگيري در جايگاه قهرمان را فراهم مي‌آوردند ( آدم و حواگندم را خوردند چون به‌صورت مستقيم نصيحت شده بودند كه گندم را نخوريد . آدم و حواگندم را خوردند و افسانه‌اي را خلق كردند تا با كمك آن افسانه نسل‌هاي بعدي خطايپدر بزرگ و مادر بزرگ را تكرار نكنند . )

افسانه‌ها چه پيوندي با تاريخ دارند ؟

سرزمين ما از ديرباز تاريخ همواره در معرض تاخت و تاز اقوامپيرامون خود قرار داشت ، درست است كه تمامي اين اقوام پس از ورود به اين سرزمين كم‌كمرنگ بوي فرهنگ اين سرزمين را به خود مي‌گرفتند و بعنوان مدافعان اين فرهنگ درمي‌آمدنداما بايد بپذيريم كه در اين هجوم‌ها بسياري از مظاهر مادي فرهنگ ما مثل معماري ،كتاب و . . . در معرض نابودي و ويراني قرار مي‌گرفتند و در آتش خشم مي‌سوختند وخاكستر مي‌شدند اما ادبيات شفاهي كه جايگاه آن‌ها در دل مردمان اين سرزمين قرارداشت و سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شد بي هيچ آسيبي حفظ مي‌شد و باامانت‌داري به نسل بعدي منتقل مي‌گرديد و هيچ هجوم و ويراني قادر نبود به آن‌هاآسيبي وارد كند اما در نيم قرن اخير اين ميراث گرانقدر در هجوم راديو و تلويزيون وديگر وسايل ارتباط جمعي عصر حاضر بي‌آن‌كه جايگاه تعريف شده‌اي داشته باشد در معرضخطر نابودي و فراموشي قرار گرفته است . ادبيات شفاهي اين ميراث گرانقدر كه سابقه‌يبسيار ديرينه‌اي دارد ، توانايي خفته‌ي بسيار عظيمي كه توانايي لازم براي روشنكردن بسياري از حلقه‌هاي مفقوده‌ي تاريخ ، باز كردن بسياري از گره‌هاي كور تاريخيو يافتن بسياري از گوشه‌هاي گم شده را به‌صورت بالقوه در درون خود حفظ كرده است .اين محفوظات بسيار ارزشمند نه تنها توانايي لازم براي باز سازي و بازخواني گذشته‌هارا دارا هستند بلكه توانايي لازم براي مواجه شدن با مشكلات فردا و راه‌هاي عبور ازآن‌ها را مي‌توانند به ما آموزش دهند . تجربه‌هاي بسيار ارزشمندي هستند كه شايد درابتدا گنگ و نامفهوم به‌نظر آيند و يا خرافات و چيزهاي غيرواقعي و دور از دسترستلقي شوند اما مي‌دانم كه تكه‌هاي پازلي هستند كه اگر درست كنار هم چيده شوند نقش‌هايبديعي در تاريخ آينده بازي خواهند كرد . ذكر اين نكته در همين جا شايد خالي ازفايده نباشد . پاره‌اي از توانايي‌ها و قدرت‌هاي خاص به پاره‌اي از شخصيت‌هايافسانه‌اي نسبت داده مي‌شود مثل پرواز براي ديوها ، جادو و پرواز و . . . براي پري‌ها. بازگرديد به عالم خواب و آن را مقايسه كنيد با عالم بيداري . در عالم خواب خودمن بسيار خواب پرواز ديده‌ام ، دست‌هايم را مثل بال پرندگان برهم مي‌زنم و درآسمان بالا مي‌روم يا دويدن‌هاي سبك بالانه‌اي كه يك گام در اين‌جا و گام بعدي درفاصله‌اي بسيار دور ، شناور بودن در هوا و حركتي كه تا نخواهي گام بعدي به زميننخواهد رسيد . اگر در عالم خواب مي‌توان پرواز كرد پس حتما اين توان در عالمبيداري هم وجود دارد اما روزمرگي و منطق دو دوتا چهارتا مانع از تحقق آن است ، مگرنمي‌گويند ما از بخش ناچيزي از توانايي‌هاي مغزمان استفاده مي‌كنيم و بقيه‌ي آنبلااستفاده باقي مي‌ماند . كرامات و توانايي‌هايي كه به پاره‌اي از عرفا نسبت دادهشده‌اند مثل راه رفتن روي آب ، مثل رفتن و بازگشتن به سرزميني دور دست در يك چشمبرهم زدن . تذكره الاولياء و بسياري از كتب عرفاني نمونه‌هاي فراواني از اين دسترا ارائه مي‌دهند . پس وهم و خيال نيستند ، رويا پردازي نيستند خود واقعيت‌هاهستند كه با منطق دو دوتا چهارتاي ما همخواني ندارند .

 

قرار بود از پيوند افسانه‌ها و تاريخ بگوييد ؟

همانطور كه گفتم با كمك گرفتن از افسانه‌ها مي‌توان حلقه‌هايمفقوده‌ي تاريخ را پيدا و دوباره آن را بازسازي كرد . البته كار ساده‌اي نيستنيازمند تلاش و خلاقيت است . افسانه‌ها گاه الگوهاي شخصيتي و تاريخي را به مامعرفي مي‌كنند . به ما مي‌گويند كه چه كساني در دل مردم قرار دارند و چه كسانيمورد نفرت مردم هستند . به عنوان مثال شاه عباس در افسانه‌هاي خراسان جايگاه ويژه‌ايدارد و به عنوان نمونه‌ي كاملي از يك پادشاه عادل و خيرخواه مردم معرفي مي‌شود .من كاري به تحليل‌هاي سياسي مذهبي موجود كه در پيرامون شخصيت شاه عباس شكل گرفتهاست ندارم ( و براي همه‌ي اظهار نظرها احترام قائلم ) اما افسانه‌ها چيز ديگري راروايت مي‌كنند . شاه عباس در تمامي اين افسانه‌ها با لباس مبدل درويشي در ميانمردم مي‌گردد و از نزديك بي‌آن‌كه شناخته شود ، زندگاني مردمان سرزمين خود را موردبررسي و دقت قرار مي‌دهد . تكيه‌اش بر آن چيزهايي نيست كه ديگران برايش نقل مي‌كنندبلكه بر چيزهايي تكيه مي‌كند كه خود ديده و با زير و بم آن آشناست و چنين است كهشخصيت يگانه‌اي در حكومت خلق مي‌شود و جايگاه خويش را در دل مردم پيدا مي‌كند ،الگويي‌ست كه مي‌تواند مورد توجه همه‌ي صاحبان قدرت قرار گيرد . در كنار شاه عباسشخصيت افسانه‌اي نادرشاه را هم داريم . نادرشاه در افسانه‌اي كه در تربت حيدريهضبط كرده‌ام ، شخصيتي بسيار منفي دارد نمونه‌اي از يك لات ، شايد هم يك لمپن . دركنار هم قرار دادن اين دو شخصيت افسانه‌اي نشان مي‌دهد كه مردم هيچگاه فريب نمي‌خورندو چيزهايي را مي‌بينند كه بايد ببينند . بنابراين ارتباط ميان افسانه و تاريخبسيار سازنده و خالي از هر فريب و نيرنگي‌ست مشروط بر آن‌كه با نازك بيني و شيوه‌ايعلمي و صحيح به آن نگاه كنيم و بدون هيچ پيش‌داوري آن را تحليل كنيم .

مجموعه‌اي به نام افسانه شعرها منتشر كرده‌ايد اگر ممكن است در مورد آن بيشترتوضيح دهيد ؟

بسياري از افسانه‌ها ، افسانه‌هايي هستند كه همراه با ساز وآواز روايت مي‌شوند و در زمان روايت فضايي دلنشين و روح‌نواز خلق مي‌كنند . بسيارياز بخشي‌ها ( نوازندگان كرد ) و عاشق‌ها ( نوازندگان ترك ) چنين سنتي را دنبال مي‌كنند. سنت نقالي و شاهنامه‌ي فردوسي نيز خود ميراث‌دار بزرگي از همين شيوه‌ي افسانه‌سرايي‌هستند . افسانه شعرها ، افسانه‌هايي هستند كه نظم و نثر را در كنار هم ارائه مي‌كنندو صداي دلنشين ساز نيز كل مجموعه ( افسانه گو و افسانه و شنوندگان ) را همراهي مي‌كند، مثل موسيقي متن يك فيلم كه اوج و فرود را برجسته مي‌كند ، صداي ساز همراه باافسانه گاه اوج مي‌گيرد و گاه باراني از اندوه برهمه جا و همه‌چيز مي‌باراند . دراين كتاب تلاش شده است تا مجموعه‌اي از اين نوع افسانه‌ها در كنار هم قرار گيرند .افسانه‌هايي بديع كه پاره‌اي از آن‌ها شايد در نوع خود منحصر به‌فرد باشند

آيا افسانه‌ها وجوه مشترك دارند ؟

دو عامل تاثير مستقيمي بر شكل‌گيري اين وجوه مشترك تاثير مي‌گذارند:

-       انسان وانسانيت كه وجه مشترك تمام انسان‌هاست

-   سفر وانتقال ، همانطور كه انسان‌ها قادر به سفر و حركت از مكاني به مكان ديگر هستند دست‌آوردهايبشري نيز اين توانايي را دارند كه به حركت درآيند و جايي به جاي ديگر منتقل شوند ،البته بايد پذيرفت كه اقليم و فرهنگ بر اين دست‌آوردها تاثير مي‌گذارند و باعثورود عناصري جديد به افسانه مي‌شوند و يا عناصري كه با آن فرهنگ همخواني ندارند رااز افسانه حذف مي‌كنند .

مثلا افسانه‌ي ماه پيشاني در افسانه‌هاي ما و افسانه‌يسيندرلا در افسانه‌هاي غرب سرچشمه‌ي مشتركي دارند اما ورود عناصر فرهنگي باعثتفاوت‌هاي بنيادي در ساختار و جهان بيني دو افسانه گرديده است .

علاوه برموارد برشمرده ، هر افسانه براي ماندگاري نيازمند تغييرات و اصلاحاتي‌ست كه در هر دوره بر روي آن اعمال مي‌گردد . البته اين تغييرات يا اصلاحات آنچنان بنيادي نيستند كه بتوانند ساختار يا چهارچوب افسانه را تغيير دهند صرفا شبيه تراشي هستند كه براي جلاي بيشتر به يك گوهر داده مي‌شود. گوهر تراش مي‌خورد تا جلوه و جلايي بيشتر پيدا كند.

حرف آخر شما ؟

در ابتداي صحبت به مشكلاتي كه در اين مسير وجود دارد اشاره كردم و اما حرف آخر آن است كه بايد فرهنگ شفاهي با تمامي ابعاد آن ثبت و ضبط شود ،بايد پيش از آن‌كه دير شود ، همه آستين‌هاي همت را بالا بزنند. بيشتر از هزار بار است كه گفته‌ام و مي‌گويم : با مرگ هر كهن‌سال بخشي از فرهنگ شفاهي ما مي‌ميرد و درخاك مدفون مي‌شود ، بي‌آن‌كه نسل جديد هيچ تعهد يا رغبتي براي حفظ آن درخود احساسكند . امروز دير است و فردا وقتي چشم‌هايمان را باز كنيم خواهيم ديد كه بخش عظيمياز فرهنگ ما كه نسل به نسل و با امانت داري از دل تاريخ به امروز امتداد يافته ،ناخواسته و از روي ندانم كاري در دل خاك مدفون شده است ! اي كاش ميراث فرهنگي وديگر متوليان امور فرهنگي كشور اين امر را جدي‌تر مي‌گرفتند .

 


 

 

 

متن مصاحبه با مجله­ ی تاک

این مصاحبه با مجله­ ی تاک در زمستان سال 1385 انجام شده است

 

جناب آقای خزاعی! قصه­ های دیو و پری که سینه به سینه از گذشتگان به­ ما به ارث رسیده در حال نابودی است. مجموعه افسانه­ های خراسان کمک می­ کندکه این نسل در حال انقراض زنده بماند و این کار شما جالب توجه و قابل تقدیر است که حتی نام قصه­ گوها در زیر هر اثر زنده نگه داشته می­ شود اما آیا به نظرتان این قصه­ ها می­ تواند از مرزها عبور کند؟ مثلا افسانه­ های مجموعه اسفراین می­ تواند بر دل مخاطب شیرازی هم بنشیند و حتی فراتر رویم بر دل مخاطبان کره خاکی؟

 

افسانه‌ها بخشی از هویت ملی فرهنگی ما بوده و ریشه در گذشته های دور دارند . هویت و گذشته‌ای که این روزها مورد بی‌مهری و کم توجهی قرار گرفته و همسفر با فراموشی می‌رود تا در لایه‌های پنهان خرد جمعی جایی برای خود پیدا کند. در چنین شرایطی صحبت از شکستن مرزهای فرهنگی یک قوم و ورود افسانه‌‌ها به درون ساختار فرهنگی دیگران امری بی‌فایده و تقریباً دور از ذهن است و پرداختن به آن در اولویت دوم قرار می‌گیرد . به نظر من در چنین شرایطی، اولویت اول، ثبت و ضبط و بطور کلی گردآوری این میراث گرانقدر و تحویل آن به نسل‌هایی‌ست که در فرداها متولدخواهند شد . میراث شفاهی ، میراثی نیست که بتوان آن را در گوشه‌ی صندوقچه‌ای پنهان کرد و سال‌ها بعد از سر اتفاق کسی سر صندوقچه را باز کند ، غبار از چهره‌ی آن برگیرد و دوباره آن را بر لب تاقچه‌ی خانه بگذارد. میراث شفاهی اگر روایت نشود ،اگر به تکرار نرسد، از حافظه‌ی فرد و حافظه‌ی جمعی قوم پاک خواهد شد . میراث شفاهی در طی هزاران سال سینه به سینه و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است تا به امروز رسیده است اما امروزه‌ی روز مورد بی‌مهری و کم توجهی قرار گرفته است .جوانان ما همانند پدران و مادران خود یا پدر بزرگ و مادر بزرگ‌های خود ، دیگر حاضر نیست این میراث گران‌قدر را از نسل‌های قبل از خود تحویل گرفته و به نسل‌های بعداز خود تحویل دهد . ( بحث در مورد گسستگی فرهنگی موجود مثنوی هفتاد من کاغذ می‌خواهدکه در این مجال اندک پرداختن به آن تقریباً غیرممکن است . ) امروزه هر شهروند کهن سال که از میان ما می‌رود تقریباً به جرئت می‌توان گفت بخش بزرگی از میراث شفاهی را با خود می‌برد بی‌آنکه توانسته باشد آن را به نسل‌های بعد از خود منتقل کند و این خود فاجعه است و فاجعه‌ی عظیم‌تر از آن کهن‌سالانی هستند که روزی دریایی از افسانه بوده‌اند اما چون کسی پای نقلشان ننشته است هرآنچه یاد داشته‌اند از یادشان رفته است . این را خودم با هردو چشم خود دیده‌ام و روی هوا حرف نمی‌زنم . سال 1375به روستای روئین اسفراین رفته بودم . پرس و جو از اهالی برای پیدا کردن افسانه گو مرا به در خانه‌ی پیرمردی رساند . در زدم و خود پیرمرد در را باز کرد ، وقتی گفتم که به چه منظوری آمده‌ام گفت : « درست آمده‌ای »

تعارف به خانه کرد و چای آورد . چای را که خوردم میکروفون را به لب‌گرد کتش زدم و همه چیز را آماده کردم تا افسانه‌ای را که می‌گوید ضبط کنم. پیرمرد افسانه گفتن را آغاز کرد . گفت و گفت تا به میانه‌ی افسانه رسید به یکباره حس کردم که فضای افسانه تغییر کرد انگار به درون افسانه‌ی دیگری لغزیده بودیم . پیرمرد اشاره کرد که ضبط را خاموش کنم . ضبط را خاموش کردم. پیرمرد چند لحظه‌ای فکر کرد و دوباره اشاره کرد که ضبط را روشن کنم . این بار هم در میانه‌ی افسانه به درون افسانه‌ی دیگری لغزیدیم . این وضعیت چند بار دیگر تکرار شد و دیدم قطره اشکی که در گوشه‌ی چشم پیرمرد جمع شده بود بر روی گونه‌اش غلتید . وقتی که علت گریه‌اش را پرسیدم گفت : « سال‌هاست که کسی پای نقلم ننشسته است و چون افسانه نگفته‌ام افسانه‌ها را فراموش کرده‌ام . »

حدود هفده سال است که کار گردآوری افسانه‌های خراسان را آغاز کرده‌ام ، در طی این هفده سال سفرهای پر طول درازی به قسمت‌های مختلفی ازخراسان داشته‌ام . پای نقل افسانه‌گوهای بسیاری نشسته‌ام . گاه در این سفرها به روستا یا روستاهایی رسیده‌ام و وقتی از روستائیان سراغ افسانه‌گوهای روستا را گرفته‌ام اول پنداشته‌اند که قصد شوخی و مسخره کردن دارم و وقتی توضیح داد‌ه‌ام که چه هدفی را دنبال می‌کنم با دریغ و افسوس گفته‌اند : « اگر یک سال پیش یا شش ماه پیش آمده بودی فلانی و فلانی بودند که دریایی از افسانه بودند . »

آن‌ها رفته‌اند بی‌آن‌که بتوانند این میراث گران‌قدر را به نسل‌های بعد از خود تحویل دهند .

حال بازگردیم به سوال شما و طرح موضوعی که گفتم در اولویت دوم قرار می‌گیرد : « آیا افسانه‌های هر منطقه‌ی جغرافیایی می‌توانند برای مناطق دیگر جذاب و خواندنی باشند ؟ »

باید با کمال اطمینان بگویم : آری افسانه‌ها این قابلیت را دارند و در گذشته‌ یکی از اصلی‌ترین کارکرد آن‌ها شکستن مرزها و ورود به سرزمین‌های دیگر بوده است نمونه‌های متعددی می‌توان مثال آورد : در قرون اولیه‌ی هجری افسانه‌های هزار و یک شب از ایران به میان اعراب رفت و جایگاه ویژه‌ای در میان اعراب پیدا کرد. در آن‌جا بالید و افسانه‌های زیادی به آن اضافه ‌شد . سال‌ها بعد در دوره‌ی قاجاریه از راه ترجمه دوباره به سرزمین مادری خود باز گشت و دوباره جایگاه ویژه‌ی خود را در میان ما ایرانیان پیدا کرد .

توجه کنید به افسانه‌ی ماه پیشانی ( گاو زرد ) خودمان و افسانه‌ی سیندرلای غربی‌ها، شباهت‌های غیرقابل تردید این دو افسانه به ما و هر خواننده‌ای می‌گوید هردو منشاء مشترک داشته‌اند. در این جا نمی‌خواهم وارد این مقوله شوم که کدام یک زیباتر و تاثیرگذارتر هستند، آیا ماه پیشانی به غرب رفته و سیندرلا شده یا سیندرلا به شرق آمده و ماه پیشانی شده؟ به نظر می‌رسد که این یک بحث فرعی‌ست و راه به جایی نخواهد برد زیرا ماه پیشانی یک افسانه‌ی کاملاً ایرانی‌ست و رنگ و بوی این فرهنگ را دارد و سیندرلا نیز یک افسانه‌ی غربی‌ست و کاملا رنگ وبوی آن سامان را دارد و فاجعه در جا و چیز دیگری‌ست. ذوق زدگی ما در برابر پدیده‌های نو شرایط نامطلوبی را فراهم آورده است . امروزه کودکان، نوجوانان، جوانان و حتی در پاره‌ای از موارد میان سالان ما سیندرلا را بیشتر از ماه پیشانی می‌شناسند. از بسیاری از این افراد اگر سوال کنید سیندرلا را می‌شناسید ؟ برایتان چند کارتن وفیلم سینمایی شاهد خواهند آورد و سیندرلا را برایتان توضیح خواهند داد . اگر از همین افراد در مورد ماه پیشانی بپرسید در بسیاری موارد با تردید و بهت نگاهتان خواهند کرد و حرفی برای گفتن نخواهند داشت . سخن آخر این که اگر افسانه‌ها درست روایت شوند یعنی زبانی شیرین و گرم داشته باشند  این قابلیت را کسب خواهند کرد که از تمام مرزها عبور کنند. من باور دارم که اگر شما یک برگ از هزاران برگ یک درخت را درست توصیف و تحلیل کنید کل جهان راتوصیف و تحلیل کرده‌اید .

 

چه عاملی سبب شد که مسیرتان را در حیطه ادبیات از داستان نویسی به گردآوری قصه­ های عامیانه تغییر دهید در حالی که این قصه­ ها در دنیای امروز مخاطبان کمتری دارد و این مجموعه­ ها تا چه زمانی به­ طول می­ انجامد و اکنون کجای کار هستید؟

 

در مقدمه‌ی جلد اول افسانه‌ها گفته‌ام: سال‌ها پیش رمان یاداستان بلندی نوشته بودم به نام « جان جان » که تماماً رویاها و خیال‌های من بود .وقتی می‌خواستم داستان را بازنویسی و آماده‌ی چاپ کنم این سوال برایم پیش آمد که «این‌ها رویاها و خیال‌های من است آیا این رویاها می‌توانند رویاهای جمعی قوم من باشد ؟ »

برای رسیدن به این پاسخ ، یگانه مرجعی که وجود داشت افسانه‌های چاپ شده و مراجعه به آن‌ها بود . در جستحوی اولیه چیز دندان‌گیری که بتواند به این نیاز پاسخ گوید پیدا نکردم و اگر هم وجود داشت به افسانه‌های خراسان نپرداخته بود و اگر پرداخته بود دارای زبانی پیچیده و . . . بود که به جای جذب خواننده بیشتر او را فراری می‌داد . چنین شد که تصمیم گرفتم آستین‌های همت را بالا بزنم و کار گردآوری افسانه‌های خراسان را آغاز کنم . کاری شیرین و در عین حال سخت و طاقت فرسا. حاصل هفده سال است تقلا در این وادی، حدود 370 ساعت نوار ضبط شده‌ی افسانه است .باید بگویم با همه‌ی این تقلاها هنوز در ابتدای راه هستم و به روشنی نمی‌دانم در چه زمانی کار به پایان خواهد رسید . آیا عمر من کفاف خواهد داد که مجموعه‌ای بزرگ از افسانه‌های خراسان را برای کودکانی که در فرداها متولد می‌شوند به یادگار بگذارم ؟

 

به­ نظر می­ رسد دلیل مهجور ماندن مجموعه­ ی افسانه­ های خراسان در پیرنگ­ های سنتی آن­ هاست که با یکی بود یکی نبود شروع می­ شود و با قصه ما به­ سر رسید . . . به­ پایان می­ رسد. خودتان چه طور فکر می­ کنید؟ در واقع نقشتان به عنوان گردآورنده افسانه چگونه بوده است؟

 

متن‌هایی از افسانه که در طی 60 یا 70 سال گذشته فراهم آمده و به چاپ رسیده‌اند متاسفانه در بسیاری از موارد فاقد سادگی و زیبایی زبان هستند ودلیل مهجور ماندن آن‌ها را نیز باید در همین عامل جستجو کرد . بسیاری از افسانه‌گوها افسانه‌ای را که تعریف می‌کنند ، افسانه را بلدند و از ابتدا تا انتها آن را تعریف می‌کنند . زبان آن‌ها گاه بسیار زیبا و شیواست و گاه فاقد کشش لازم برای جذب شنونده به گونه‌ای که به نظر می‌رسد راوی بخش‌هایی از افسانه را سرهم بندی کرده است . گردآورنده‌ی افسانه لازم است مثل یک رفوگر ماهر که قالی یا قالیچه‌ی نیم سوخته‌ای را از روی قسمت های باقیمانده بازسازی می‌کند ، باید بخش‌های سرهم بندی شده‌ی افسانه را از روی بخش‌های درخشان بازسازی کند و متوجه باشد که به اصل و چهارچوب روایت ضبط شده آسیبی نرساند .

 

بیان افسانه­ های گذشته را چقدر در داستان نویسی این دوره ضروری می­ دانید؟

 

زیربنای داستان نویسی امروز و فردای ما همین افسانه‌ها هستند . افسانه‌ها نه تنها نوع نگاه، جهان بینی، شیوه‌ی روایت را به ما یاد می‌دهند بلکه بازتاب فرهنگ ، هویت و ریشه‌های ما هستند. باید بدانیم دیروز که بوده‌ایم تا بتوانیم از انسان امروزمان تعریفی درست به دست بدهیم . افسانه‌ها گوهرهای گران بهایی هستند که از گذشته‌های دور می‌آیند، گوهری که در طی تاریخ تراش خورده در هردوره رنگ و بوی آن دوره را به خود گرفته بی‌آن که اصل خود را فراموش کند و امروز به صورت گوهری گران‌بهاء و خوش تراش در اختیار ما قرار گرفته ست . توجه به افسانه‌ها می‌تواند تحولی عظیم در داستان نویسی امروز و فردای ما ایجاد کند . تحولی که به آسانی خواهد توانست مرزهای جغرافیایی ما را درنوردد و جهانی گردد . نمی‌گویم به دست‌آوردهای ملل دیگر بی‌توجه باشیم . باید یاد بگیریم که راه‌ها و روش‌های نوین را از دیگران بگیریم آن را از هزار توی هویت قومی خود عبور داده و روش‌های خاص این اقلیم را آفرینش کنیم همان کاری که در آمریکای لاتین اتفاق افتاد و رئالیسم جادویی متولد شد . آن‌ها نه تنها به فرهنگ و افسانه‌های خود بسنده نکردند و تا جایی که برایشان امکان داشت ،در فرهنگ و تمدن دیگر اقوام نیز به کنکاش و جستجو پرداختند . آن‌ها امروز بهتر ازما هزار و یک شب را می‌شناسند و آن را باور دارند. آن‌ها بهتر از ما مولوی را می‌شناسند و او را باور دارند. آن‌ها داستان نویسی مدرن خود را از هزار توی افسانه‌های سرزمین خود و افسانه‌های دیگر ملل عبور دادند و رئالیسم جادویی متولد شد. در سرزمین ما نیز باید این اتفاق بیفتد و خواهد افتاد. گام‌های اولیه برداشته شده، تقلاهایی این جا و آن جا به چشم می‌خورد اما کودکی که منتظرش هستیم هنوز متولد نشده است. این کودک متولد خواهد شد و همگان قدوم مبارکش را بوسه باران خواهند کرد. برای تولد و بالیدن این نوزاد باید شرایط و بستر مناسب را فراهم آوریم . در دیدگاه من یکی از بزرگترین و اساسی‌ترین نیازها، گردآوری ، بازنویسی و بردن دوباره‌ی افسانه‌ها به میان مردم است. باید کاری کرد و دامن همت را بالا زد پیش از آن که دیر شود .

 

آیا بیان قصه­ های دیو و پری، مخاطبان را که معمولا کودکان و نوجوانانند در خیال­پردازی­ های دور و دراز و دل­ سپردن به خرافه و جادو غرق نمی­ کند؟

 

اگر این اتفاق مبارک بیفتد و افسانه‌ها در دسترس همه‌ی کودکان این سرزمین قرار گیرد ، براساس دریای بی‌کران افسانه‌ها ، هنرمندان ما رمان‌ها ،فیلم‌ها و . . . بسازند . کودکان ما در درون این فرهنگ متولد خواهند شد و خواهند بالید . نسل‌هایی که این گونه تربیت شوند، هویت و مصونیت لازم در برابر تمام فرهنگ‌ها را کسب خواهند کرد و ما دیگر نگران این نخواهیم بود که فرزندان ما دربرابر فرهنگ‌های دیگر خود را فراموش خواهند کرد و به بی‌راهه خواهند رفت، دیگر دغدغه‌ی بی‌هویتی نسل‌ها را نخواهیم داشت. نسل‌هایی محکم و قوی تربیت خواهیم کرد، نسل‌هایی که دارای مصونیت هستند، همان مصونیتی که در همه‌ی تاریخ، همه‌ی نسل‌های این سرزمین را زیر چتر حمایتی خود داشته است .

 

به عنوان آخرین سوال داستان نویسی را در گذشته با چه گروه و محفلی شروع کردید و در این زمینه چه گام­ هایی را با نویسندگان هم دوره­ ی خود برداشتید؟

 

تخیل پایه‌ی خلاقیت و نوآوری‌ست . نسل‌هایی موفق هستند که قدرت تخیل در آن‌ها رشد کرده باشد. به نظر من نسل‌های فاقد تخیل ، نسل‌هایی خنثی و بی‌اثر هستند . افسانه‌ها و بخصوص افسانه‌ی پریان قدرت خیال پرداری را در کودکان ما رشد می‌دهند . بگذارید مثالی بزنم . دیدن یک فیلم سینمایی با خواندن یک رمان یا داستان تفاوت‌های بنیادی دارند ‍ زمان خواندن یک داستان یا رمان خواننده تقریباً مشارکت فعال دارد و فضاها را باید در ذهن خود بسازد و همپای داستان جلو برود تا بتواند از آن لذت ببرد و این خود به‌خود باعث تقویت قدرت تخیل در خواننده می‌گردد اما در دیدن یک فیلم سینمایی این مشارکت فعال وجود ندارد . دیدن یک فیلم مثل خوردن یک راحت الحلقوم است که کار جویدن یا ساختن فضا ها را از شما می‌گیرد و شما فقط تماشگر هستید و هیچ دخالتی در پیش برد آن ندارید که خود بخود نه تنها منجر به افزایش قدرت تخیل نمی‌گردد بلکه باعث نابودی آن نیز می‌گردد . همین تفاوت و اختلاف میان یک داستان و یک افسانه و بخصوص یک افسانه‌ی دیو پری وجود دارد . باید به این نکته نیز توجه کرد که ذهن بشر بخصوص اگر با منطق دو دوتا چهارتا پرورده شده باشدهر چیزی را که نتواند درک کند انگ خرافه و جادو به آن می‌زند، مثل آئین‌ها و مناسکی که برای تمنای باران در گذشته ، در نقاط مختلف کشور برپا می‌شد و اگر از کهن‌سالان بپرسید به شما خواهند گفت که در بسیاری از موارد از آن مراسم و مناسک جواب نیز می‌گرفته و آسمان را وادار به باریدن می‌کرده‌اند اما امروزه ما به این مراسم به چشم خرافه و . . . نگاه می‌کنیم ، چرا چون نمی‌توانیم آن را درک کنیم .چون پیوند میان انسان و طبیعت را باور نداریم . به طبیعت بی‌حرمتی می‌کنیم ، طبیعت را آلوده می‌سازیم و انتظار داریم که طبیعت با ما هماهنگ و در خدمت ما باشد و اگر با ما قهر کرد اصولاً قهر طبیعت رانیز باور نداریم . همانطور که باور نداریم آب دارای حس است، خوبی و بدی را درک می‌کند گذشتگان ما همواره تاکید به احترام و حرمت گذاشتن به آب بوده‌اند و یک نگاه به پیرامون خود بکنید تا دریابید چقدر فاصله میان ما و اجدادمان وجود دارد . باید یک روسی یا ژاپنی یا غربی حس داشتن آب را با فیلم و عکس ثابت کند تا ما آن را باور کنیم . پس بیایید و هرچه را که نمی‌توانیم درک کنیم و گذشتگان ما با تجربه به آن رسیده و آن را به میراث برای ما گذاشته‌اند به چشم خرافه و جادو نگاه نکنیم و بقول سهراب سپهری چشم‌هایمان را بشوئیم و جور دیگری ببینیم .

 

اولین گروه یا محفل ، گروه همسالان دبیرستانی بودیم که کتاب می‌خواندیم و به هم کتاب قرض می‌دادیم و هرروز بعد از تعطیل شدن دبیرستان پشتویترین تمام کتاب فروشی‌های شهر را چٍک می‌کردیم تا ببینیم چه کتاب جدیدی منتشرشده است . آن وقت پول‌هایمان را روی هم می‌گذاشتیم و کتاب تازه را می‌خریدیم .بعدها وارد محفل یا گروهی به نام سینمای آزاد شدم که در آن سال‌ها زیر پوشش تلویزیون کار می‌کرد و فیلم‌های هشت میلی‌متری می‌ساختند . این گروه نیز همانند همان گروه همسالان در پالایش فکری و پیدا کردن خط و ربط‌های ادبی به هم کمک می‌کردند. بعدتر ادامه درس بود و انقلاب و پاشیدن گروه سینمای آزاد و رفتن بر و بچه‌ها به دنبال تجربه‌های جدیدتر . سال‌ها بعد انگار سال 1366 بود که سه نفر از بچه‌های داستان نویس مشهدی دور هم جمع شدیم و محفلی را تشکیل دادیم ، در این محفل هرهفته یک روز دور هم جمع می‌شدیم ، کتابی که از پیش مشخص شده بود را می‌خواندیم و در ارتباط با آن بحث و گفتگو می‌کردیم . هرکدام از دوستان داستان جدیدی نوشته بود درآن جمع می‌خواند و دیگران آن را نقد و بررسی می‌کردند که تاثیر گذارترین حالت بود و خود به خود منجر به تشویق به نوشتن و خواندن نوشته در جمع بود و حاصل آن منتشر شدن دو مجموعه داستان یا جْنگ با نام‌‌های « دریچه‌ی تازه » و « خوابگرد » بود .انگار در سال 1369 بود که جمع به فعالیت خود پایان داد ، البته جلوتر از آن دو دستگی پیش آمد و سپس جمع به کلی از هم پاشید و هرکس به سویی رفت .

 

از این که وقتتان را در اختیار تاک گذاشتید صمیمانه سپاسگذاریم

 


 

 

 

مصاحبه روزنامه شهرآرا با حمید رضاخزاعی

این مصاحبه در سه شنبه 8 مرداد ماه1390 با روزنامه­ ی شهرآرا انجام شده است.

 

ویژه­ گی افسانه­ های خراسان در چیست ؟

یکی از اصلی­ ترین ویژه­ گی­ های افسانه­ های هر منطقه­ ی جغرافیایی گویش آن است . اقلیم و فرهنگ نیز مثل اثر انگشت بر افسانه تاثیر می­ گذارند، به تعبیری دیگر افسانه می­ تواند برآمده از اقلیم و فرهنگ باشد . در افسانه­ ی حسینا ، حسینا برای آوردن شیرینی عروسی خودش ( آوردن خرما ) به کویر می­ زند و درکویر گم می­ شود و در تنهایی می­ میرد . این افسانه برآمده از اقلیم گرم و خشک کویری­ ست( افسانه­ های طبس ) و مانعی وجود ندارد که این افسانه در مناطق دیگر روایت نشود . نکات و ظرایفی مثل گویش و لهجه با افسانه همراه هستند اما افسانه زندگی و حیات خود را از ساختار و چهارچوب خود می­ گیرد . این ساختار و چهارچوب قابلیت ورود به هر زبان و هر گویش دیگری را دارد بی­ آن که به آن آسیبی وارد شود .

چه ویژه­ گی باعث می­ شود که در یک منطقه تعداد بیشتری افسانه وجود داشته باشد ؟

سابقه­ ی تاریخی و فرهنگ ، بطور کلی قرار گیری یک منطقه درجایگاهی که محل برخورد فرهنگ­ های مختلف باشد به آن منطقه جایگاه ویژه­ ای می­ بخشد .مناطقی که به لحاظ اقتصادی اجتماعی دارای جایگاه ویژه ­ای هستند ، این ویژ­گی باعث می­ شود تا نیاز مناطق پیرامون و حتی جاهای دورتر را برآورده سازد . مثل نیشابور که از گذشته­ های دور مقصد و محل عبور بسیاری از کاروان­ ها بوده و در این ورود و خروج بخشی از فرهنگ مناطق دیگر به منطقه وارد و موجبات غنای فرهنگی منطقه را فراهم آورده است . برای همین است که منطقه­ ی نیشابور به لحاظ وجود افسانه­ ها و ادبیات شفاهی یک منطقه­ ی بسیار غنی ست . چهار جلد از مجموعه ده جلدی افسانه­ های خراسان متعلق به منطقه­ ی نیشابورست و بیش از چهار جلد دیگر وجود دارد که هنوز به چاپ سپرده نشد­ه­ اند .

در افسانه­ های نیشابور و دیگر افسانه­ هایی که درمجموعه افسانه­ های خراسان به چاپ سپرده­ اید سعی شده که گویش محلی جایگاه خاصی درآن­ ها پیدا کند ؟

استفاده از گویش محلی به خاطر بهره­ گیری از واژه­ ها و اصطلاحاتی ست که ممکن است در زبان معیار از یاد رفته باشد . استفاده از گویش محلی برای وسیع­تر شدن دایره­ ی واژه­ گان فارسی بوده است . نبود لهجه یا گویش به افسانه آسیبی وارد نمی­ کند . البته پاره ­ای از متل­ ها که زبانی آهنگین دارند در صورت حذف لهجه و نوشتن آن به زبان معیار باعث از دست رفتن شیرینی و نقص متل خواهد شد .

آیا در میان افسانه­ های خراسان افسانه­ هایی وجود دارند که خاص خراسان باشند مثل افسانه­ ی کوراغلو که خاص آذربایجان است ؟

البته در میان افسانه­ های خراسان و افسانه­ هایی که من گرد آورده­ ام هستند افسانه­ هایی که به مکان خاصی اشاره دارند یا وجه تسمیه­ ی آبادی یا مکانی را توضیح می­ دهند که آن را خاص همان منطقه می­ کند اما زیباترین افسانه­ ها به مکان و جایگاه خاصی اشاره نمی­ کنند و عام هستند، یعنی قابلیت تعمیم به تمامی مناطق را دارند و نمی­ توان آن­ ها را به منطقه یا جایگاه خاصی منتسب کرد . البته افسانه شعرهای زیادی وجود دارند که منتسب به منطقه یا شخصیت خاصی هستند که در آن­ ها به روشنی به منطقه­ ی خاصی اشاره شده است . مثل افسانه­ ی گل­محمد که محمود دولت آبادی آن را در قالب یک رمان برای همیشه جاودان کرده است یا افسانه­ ی سید رشید یا افسانه­ ی خالگردن . البته بیشتر این نوع افسانه­ شعرها، افسانه یاغیان یا دزدانی­ ست که به دلیل عیار بودن شخصیت افسانه و مقبولیتی که در نزد عامه­ ی مردم داشته­ اند تبدیل به افسانه شده و جایگاه خاصی را برای خود تعریف کرده­ اند .

این شخصیت­ ها چه ویژه­ گی داشته یا از چه فیلترهایی عبور کرده­ اند که تبدیل به افسانه شده­ اند ؟

مهم­ترین ویژه­ گی این افراد عیار بودن آن­ ها و داشتن مقبولیت در نزد عامه­ ی مردم است . سوگ واره­ هایی که توسط نزدیکان این افراد سروده شده که لبریز از غم و حسرت است . این سوگواره­ ها توسط نوازندگانی که در گذشته آواره­ ی شهر و بیابان بودند اشاعه می­ یافت . این نوازندگان و آوازه خوانان که گاه سازی هم به همراه نداشتند و بیشتر ترانه­ های آهنگین می­ خواندند و با ضربه زدن به زیر گلوی خود نوعی آهنگ همراه با ترانه­ های خود می­ کردند باعث توسعه و گسترش این افسانه شعرها در سطح وسیعی می­ گردید. ترانه خوانان محلی آن­ ها را یاد می­ گرفتند وبه نوبه­ ی خود آن را تکرار می­ کردند .

ویژه­ گی شخصیت­ های افسانه­ ای همواره مثبت نیست مثلا اسکندر که به گواه تاریخ شخصیتی خون­ریز است که همانند چنگیز به مناطق مختلفی هجوم می­ برد و عده­ ی زیادی را از دم تیغ می­ گذراند ؟

اسکندری که در افسانه و تاریخ آمده­ اند در واقع دو اسکندر هستند . اسکندر مقدونی و اسکندر ایرانی یا اسکندر افسانه­ های ایرانی . اسکندر مقدونی به گواه تاریخ شاید همان چیزی باشد که شما به آن اشاره کردید . اما اسکندری که در افسانه­ ها آمده با اسکندری که در تاریخ آمده متفاوت است . اسکندر افسانه­ ها پیامبر گونه است و همراه خواجه­ ی خضر در جستجوی آب حیات است وی به دنبال فتح جهان نیست در جستجوی اکسیری­ ست که عمر جاودان پیدا کند و خواجه­ ی خضر در این افسانه­ ها گوی سبقت را از او می­ رباید و به حیات و عمر جاودانه دست پیدا می­ کند . پاره­ ای از محققین بر این باورند که اسکندر افسانه­ ای کسی غیر از کورش نیست و شخصیت اسکندر افسانه­ ای را بر شخصیت کورش منطبق می­ دانند . بنابراین وجه مثبت این شخصیت افسانه­ ای بر وجه منفی آن غلبه می­ کند .

آیا در میان افسانه­ های خراسان افسانه­ هایی هست که خاستگاهی غیر از خراسان داشته باشد ؟

بسیاری از افسانه­ هایی که در خراسان بر سر زبان­ هاست احتمالا خاستگاهی غیر از خراسان دارند . هر افسانه شاید در ابتدا خاستگاهی خاص داشته باشد ، اما در تبادل میان فرهنگ­ ها جابجا و گسترش پیدا می­ کند . افسانه وقتی افسانه می­ شود که همه آن را متعلق به خود بدانند و بتواند در تمامی مکان­ ها و فرهنگ­ ها دارای کارکرد باشد . افسانه­ ای افسانه است که بتواند فارغ از خاستگاه اولیه­ ی خود کار کرد تربیتی آموزشی خود را در تمامی فرهنگ­ ها و زیر فرهنگ­ ها حفظ کند و به جایگاهی خاص در تمامی فرهنگ­ های که به ­آن­ ها ورود کرده برای خود دست و پا کند . به نظر من جستجوی خاستگاهی خاص برای یک افسانه تنها در جوامعی بسته امکان­ پذیر است و در جوامع باز که امکان تبادل فرهنگی وجود دارد جستجوی آن مثل جستجوی یک سوزن در انبار کاه است .

چه اتفاقی می­ افتد که یک افسانه ماندگار می­ شود ؟

افسانه­ ها دارای کارکرد هستند ، مهمترین کارکرد هریک از آن­ ها انتقال فرهنگ از یک نسل به نسل دیگر و کارکرد تربیتی آن­ هاست . درگذشته اصلی­ ترین کارکرد افسانه­ ها کارکرد تربیتی آن­ ها بود و کودکان از طریق همین افسانه­ ها تربیت می­ شدند و از طریق افسانه­ ها با فرهنگ و مظاهر فرهنگی جامعه خود آشنا می­ شدند .افسانه تا زمانی که دارای کارکرد تربیتی فرهنگی باشد زنده است و ماندگار بنابراین هر افسانه­ ای را که امروز روز می­ شنویم یعنی آن افسانه زنده است و ماندگار و زمانی خواهد مرد که دیگر دارای کارکرد نباشد .

شاید بهتر بود می­ فتم چرا پاره­ ای از افسانه­ ها مثل افسانه ماه­ پیشانی از شهرت بیشتری برخوردارند ؟

لطیف بودن افسانه، ساختار محکم و حوادث خارق­ العاده­ ای که در افسانه اتفاق می­ افتد بر جذابیت و زیبایی افسانه می­ افزاید . اما باید توجه داشت که بسیاری از افسانه­ ها ویژه­ گی­ های فوق را به­ صورت بالقوه در درون خود دارند. نوع روایت و راوی باعث می­ شوند تا این زیبایی­ها شکفته شوند . گاه نیز نحوه­ ی روایت باعث می­ گردد تا این زیبایی­ ها زیر پرده­ ای از غبار و خاکستر مخفی بمانند .

آیا اهل قلم حق مطلب را در مورد افسانه­ ها ادا کرده ­اند ؟

هم می­ شود گفت : بله و هم می­ توان گفت : خیر ، بله چون کارگردآوری بخش بزرگی از کار است که به ماندگاری افسانه کمک می­ کند و خیر چون افسانه­ هاتقریبا مورد بی­ مهری اهل قلم واقع شده­ اند . توجه داشته باشید که در غرب بر روی افسانه­ ها و تاریخشان کارهای بزرگی انجام شده است . داستان و رمان در غرب میراث­ دار افسانه­ ها و رمانس­ هاست ، یعنی یک سیر تکاملی طی شده تا به داستان و رمان رسیده­ اند اما در سرزمین ما این اتفاق نیفتاده داستان چیزی وارداتی­ست . نسل­ های پیشین آن­ را وارد کرده و سعی کرده­ اند بومی کنند مثل پزشکی ­مثل زمین شناسی ، و . . . آن را وارد کرده ­ایم و سعی کرده­ ایم به اصولی که در غرب برای نوشتن یک رمان یا داستان رعایت می­ کنند وفادار بمانیم . حرکتی از درون نبوده ، از بیرون آمده و همچنان وجه بیرونی آن حفظ شده است . نگاه کنید به برنامه­ های تلویزیونی تا کنون چندین و چندسریال ، فیلم سینمایی و کارتون از رابیون هود ، سیندرلا و . . . پخش شده است .غربی­ ها افسانه­ هایشان را بازآفرینی مجدد کرده ­اند و همین بازآفرینی­ هاست که موجب شهرت و همه­ جایی شدن یک افسانه می­ شود . ماه­ پیشانی مشهور شده زیرا شباهت­ های غیرقابل انکاری با سیندرلا دارد . سیندرلا مشهور است و بخشی از این شهرت را به ماه­ پیشانی داده است و برخی­ را برآن داشته تا این افسانه را بازآفرینی کنند اما بازآفرینی موفقی از این افسانه و هیچ افسانه­ ی ایرانی پدید نیامده است . رابین هود در غرب بازآفرینی و بازهم بازآفرینی شده اما سمک عیار که توانایی بسیار فراتر از رابین­ هود را دارد هیچ کاری بر روی آن انجام نشده . گاه­ گاهی چاپ می­ شود و خواننده امروزی باید آن را با همان سبک و سیاق گذشتگان بخواند . این رمانس بزرگ بازآفرینی نشده درحق آن جفا شده در حق تمامی رمانس­ های این سرزمین و افسانه­ های این سرزمین جفا شده و این جفاکاری همچنان ادامه دارد .

آیا تلویزیون ، رادیو ، رسانه­ ها وظیفه­ ی خود رادر قبال افسانه­ ها انجام داده­ اند ؟

به­ نظر می­ رسد که خیر ، شما به برنامه­ های وسایل ارتباط جمعی اگر نگاهی بیندازید ملاحظه می­ کنید که هیچ جایگاهی برای افسانه و ادبیات شفاهی تعریف نشده است . شاید هم پاره­ ای از مسئولان بی­ آن­که شناختی از ادبیات شفاهی داشته باشند از نزدیک شدن به آن هراس دارند . می­ ترسند چون از توانایی­ های ادبیات شفاهی بی­ خبرند ، می­ ترسند چون آن را نمی­ شناسند و انسان همواره ازناشناخته­ ها هراس دارد . این افراد اگر اندکی در پیرامون خود دقیق شوند ملاحظه خواهند کرد که در دامن ادبیات شفاهی بزرگ شده­ اند .

 

نمایش بصورت چند صفحه ای
 نقد عروس باران
مصاحبه با مجله مکتوب
مصاحبه با مجله ی تاک
مصاحبه با روزنامه شهرآرا